۱۳۸۶ دی ۲, یکشنبه

توطئه...

فردی ناشناس، در یک عمل بی سابقه ضرر زیادی را به شرکت مخابرات استان خراسان وارد کرد. این فرد که هنوز دلیل این عمل عجیبش معلوم نشده است، شبانه با در دست گرفتن یک اره، کابل تلفن آپارتمان شخص مهمی را از سه قسمت برید. این عمل که به احتمال زیاد با برنامه ریزی گروههای تروریستی و مخالفان صورت گرفته است، از عجیبترین توطئه هایی بود که بر علیه این شخص مهم صورت گرفته است.

جالب است بدانید که عمدۀ فعالیتهای این شخص مهم توسط اینترنت و تلفن صورت می گرفته است و این سه روز ضرر بسیار زیادی را به ارگانهای مختلف دولتی خصوصا شرکت مخابرات وارد کرد.

پ.ن: این شخص مهم که من بودم، در طی این سه روز برای پیشبردن فعالیتهای مهم خود با مشکلات زیادی روبرو شدم.

۱۳۸۶ آذر ۲۷, سه‌شنبه

قوانین وبلاگ نویسی

1- هیچ کس وبلاگ شما رو به خاطر مطالب جالبی که نوشته اید نمی خواند.
2- اگه ترافیک وبلاگتون پایینه به این دلیله که تازگیا برای کسی کامنت نذاشتین.
3- تنها کسی که از خواندن مطالب شما لذت می برد، خودتان هستید.
4- تنها کسی حداقل یکی از پستهای شما را به طور کامل خوانده است، خودتان هستید.
5- اگه تعداد کامنتهای شما زیاد شده به این دلیله که عدۀ زیادی آپ کرده اند و منتظرند تا پست جدیدشان خوانده شود.
6- اگه مدتیه که از شخص خاصی کامنت نداشته اید، به این دلیله اون شخص مدت زیادیه که آپ نکرده.
7- شما نباید به دنبال نوشتن مطالب جالب در وبلاگتان باشید، بلکه بیشتر به نوشتن کامنتهای جالب برای دیگران فکر کنید.

نتیجه: وبلاگ نویسی، زیر مجموعۀ کامنت نویسی است.

پ.ن: من دچار افسردگی وبلاگی شده ام. امیدوارم درک کرده باشین.

۱۳۸۶ آذر ۲۳, جمعه

origami

حتما تا به حال شده که با کاغذ، هواپیما یا کشتی درست کنین. اینها اشکال ساده ای هستند که تقریبا هر بچه ای یاد داره. ولی هیچ می دونستین که چقدر دیگه از این اشکال ساده می شه با یک برگ کاغذ و بدون استفاده از قیچی درست کرد؟

اُریگامی، یا هنر تا کردن کاغذ، اولین بار در چین ابداع شد. تنها ابزاری که برای این هنر لازمه، یک برگ کاغذ مربع شکله که طرفینش می تونن رنگهای مختلفی رو داشته باشن.

توی این صفحه، می تونین لیست تقریبا کاملی رو از این اشکال به همراه نحوۀ ساختشون پیدا کنین.

و همینطور عکس زیر یک درنای کاغذیه، که یکی از زیباترین و مشهورترین اشکال سادۀ اریگامی است:

162070_paper_crane

۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه

...

آقای محترم... اکنون که از من ناامید شده اید حداقل بگذارید بگویم که چرا ناامیدتان کردم...

این روزها همه چیز را نمی توان به زبان آورد، و شاید برای من هیچ چیز قابل بیان نباشد، نه افکار زیبایی دارم و نه حرف زدن یاد گرفته ام. همیشه سعی کرده ام با خواندن کتابهای مختلف، گوش دادن موسیقی های عمیق و گاهگاهی شعرهایی که اکثراً چیزی از آنها نمی فهمیدم، فکر خود را زیباتر کنم؛ ولی افسوس که آنقدر برای این کتابها و موسیقی ها و شعرها بچه بودم که امروز جز یک سری افکار به هم ریخته و بی نظم، برایم چیزی باقی نمانده است.
نه...! من هنوز به آن بلوغی که شما به دنبال آن می گردید نرسیده ام. من چیزی در سابقه ام ندارم جز یک نوجوانیِ کال. دوره ای که تماماً به دنبال تقلید از کسی بودم که افکارش و ذهنیتش سالها فراتر از سن من بود. کسی که خود شما بیش از هر کس دیگر می شناسیدش...!

و من امروز یک دانشجویم... دانشجویی که در نوجوانی سعی کرد جوانیِ شخص دیگری را تجربه کند و در جوانی نمی داند که چه کسی باشد... چرا که آنقدر در افکار شخص دیگری گم شد که افکار خودش را گم کرد.
آقای محترم... این روزها من بیشتر به خودم نیاز دارم، تا کلاسهای ریاضی 1 و فیزیک 2 و زبان تخصصی. و من خوب می دانم که شما چقدر دلتان به حال پسری سوخت که می توانست بفهمد، ولی نفهمید... خوب می دانم...! ولی شما هیچ نمی دانید که آن پسر چه شد، وقتی در مقابل حرفهای شما هیچ چیز نبود که بتواند بگوید.

آقای محترم... این روزها همه چیز را نمی توان به زبان آورد!