۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

رویاها

روزی که در آغوشت جا گرفته بودم، با خود فکر می‌کردم جای من آن‌جاست...
حق من آنجا بود...

اکنون تنها خیال کردن است که مرا در آغوشت جای می‌دهد...
حق من در تمام رویاهایم درست ادا می‌شود...
اما حیف که دنیا جای زیادی برای رویاپردازی ندارد...

حیف که کسی حق رویاپردازی ندارد!

۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

Let Me Bleed

  

 

 

 

تازه شکسته‌ای و با هر بار لمس کردنت، زخم‌ تازه‌ای بر دستم ایجاد می‌شود و قطره‌های تازه‌ای از آن چکه چکه می‌کند...

می‌دانم که باید بروم...
خوب می‌دانم که باید بروم اما هنوز هم چند قطره‌ی دیگر برای ریختن دارم...

من به خون ریختن خو گرفته‌ام!

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

تکلیف

نامه‌‌هایم، برگ برگ نوشته‌هایم، حتی تک تک عکس‌هایم را برایم پس فرستادی...
لابد خیالت راهت شد که هیچ چیز دیگری از من برایت نمانده است...!

اما عزیزم...
تکلیف بوسه‌هایم چه می‌شود...؟
آن‌ها را چه می‌کنی؟!

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

بازی

کتاب بزرگی داشتی... به این اعتراف می‌کنم که برعکس بیشتر آدم‌ها، که با دو بار دیدنشان تکراری می‌شوند، تو خیلی دیر‌تر تکراری شدی...!
حرف‌هایی را که می‌زنی و نگاه‌هایی را که می‌کنی می‌شناسم؛ حتی می‌دانم چه وقت قصد داری با کلماتت دل کسی را بسوزانی. آری! خوب می‌دانم کی باید گوش‌‌هایم دراز شود... و خوب می‌دانم که تو می‌دانی که من این‌ها را می‌فهمم!
به بازی‌ات ادامه بده، من کنار می‌روم که دیگر مجبور نشوی اینگونه ناشیانه مرا دور بزنی... غافلگیرم کردی! پس از این همه مدت، تو تنها کسی بودی که فکر نمی‌کردم مرا بازی دهد!