Tuesday, December 29, 2009

جنبش سبز... عاشورای سرخ...



به کجا رفتیم؟ به کجا بردنمان؟! جنبش سبزمان آغشته شد به قرمزی خون نمی‌دانم کدامین انسان مخالف یا موافقی! چه شد که به اینجا رسید آن جنبش آرام چند میلیون نفری که بی‌صدا به دنبال رأی ربوده شده‌اش بود. چه شد که این‌گونه شیشه‌ها شکست٬ ساختمان‌ها سوخت و انسان‌ها کشته شدند! شعارهایمان را چه‌کسی این‌گونه مرگ‌بار کرد؟ باران گلوله بود این عاشورا یا باران خون نمی‌دانم، شهید شدند مردممان یا کشته نمی‌دانم، سبزی رویاهایمان چه شد که اینگونه سرخ شد؟

آن روزهای سبز را به یاد دارم که آرمانمان میرحسین بود و حقمان رأیمان بود. آن روزها، پاسخ گلوله‌ها گل بود،‌ آرام آرام می‌رفتیم، حساب شده می‌رفتیم، اگر کسی حرف از خشونت می‌گفت ما آرامش را به او می‌آموختیم. تمام تلاشمان این بود که به او که ما را آشوبگر خواند اثبات کنیم که ما صلح می‌طلبیم. کشتند ما را،با باطوم تنمان را سرخ کردند و با دروغ و تهمت خونمان را به جوش آوردند. حقمان را هر چه بیشتر طلب کردیم بیشتر پایمال کردند. شعار «رأی مرا پس دهید»مان مبدل شد به «مرگ بر خامنه‌ای» و جنبش آرام صلح‌طلبانه‌مان مبدل شد به تظاهراتی پر از آتش و خون و آرمانمان، میرحسینمان و رأیمان را نمی‌دانم چه شد! نمی‌دانم این تظاهرات خونین از کجا آمد و این شعار‌های مرگ‌بار چه طلب می‌کند؟

این مسیر که می‌رویم و این تا به اینجا پیش آمدنمان درست است؟! این سرکوب سرکوب‌گران و حمله به سران کشور از دست رفته‌مان ما را به راه درستی پیش خواهد راند یا دوباره ما را به سی سال فلاکت و توسری خوردن به نام دین و وطن و رهبر باز خواهد گرداند. در این سی سال کشورمان را آنچنان به مقدسات دروغین آغشته کرده‌اند که تصور بازگشتش به آنچه که سی سال پیش بود هم مضحک است چه رسد به بهتر شدنش. نمی‌دانم آرام بنشینیم و مسیر اصلاحات را پیش بریم یا تن دهیم به همین مسیر خونین انقلابی دیگر...؟

Sunday, November 29, 2009

Started, From the End!

آن‌روز بردن نامت آغازگر زندگی‌ام بود...

امروز مرا به جرم آوردن نامت اعدام می‌کنند...
                                                  با طناب حسادت... به اسم عشق!

Saturday, November 28, 2009

من...

مرا از نوشته‌هایم نشناس...
که من هیچ‌گاه به اندازه‌ی نوشته‌هایم خودم نبوده‌ام!

و فراموش کن تمام آنچه از من به یاد داری...
که من دیگر هیچ‌گاه همچون خاطراتت من نیستم!

و به دنبال من نگرد...
که من دیگر هیچ‌گاه وجود نخواهم داشت!

Thursday, November 26, 2009

Blindness

مرد، دلگرفته از تمام آنچه دیده بود وارد اتاق شد و در را بست. به سوی آینه رفت و نگاهی به دهان قفل شده‌اش انداخت... کلید دهانش را به یاد نمی‌آورد که در کدامین بازداشتگاه و برای کدامین تهدید یا تحت کدامین شکنجه از دست داد اما خوب می‌دانست که این قفل باز شدنی نیست. نگاهش از دهان درون آینه، به سمت سقف اتاق حرکت کرد و دستش به سمت چشمهایش... چند قطره از محلولی که در دستانش بود در چشمانش ریخت و چشمهایش را بست...

چشمهایش‌ را که گشود، نه دهانی درون آینه بود و نه مردی و نه آینه‌ای...

Thursday, November 12, 2009

Will You؟

رو به رویت خواهم نشست، تا تو از نفرتهایت بنویسی…

می توانی؟!

Sunday, October 18, 2009

صدای زنگ

صدای زنگ می‌آید... زنگ یکنواخت ساعت...
نمی‌دانم این ساعت را چه کسی اینگونه کوک کرده است و کنار گوشم گذاشته است...
نمی‌دانم ساعت چند است...
نمی‌دانم جقدر از صبح گذشته است...
نمی‌دانم چقدر به پایان شب باقیست...
صدای زنگ می‌آید و من باید برخیزم... برخیزم که زندگی کنم تا انتهای شبی که نمی‌دانم کی به سرانجام می‌رسد!
صدای زنگ می‌آید و شب به انتهایش نزدیک می‌شود و من هنوز خوابم...!

من خوابِ خوابم و در خواب می‌بینم که زندگی مرده است و من در دریای عشق غرق شده‌ام و خورشید که می‌تابد تا ابر سفر می‌کنم و باران که می‌بارد بر چترهای رهگذران فرود می‌آیم!
آه... این زنگ لعنتی قطع نمی‌شود؟!
صدای زنگ می‌آید و گوشهایم دیگر طاقت شنیدن ندارند... باید برخیزم و زندگی کنم... اما خواب...

من خوابِ خوابم و در خواب زندگی را کشته‌ام و به دنبال کسی می‌گردم که چترش را بسته است و به آسمان خیس می‌نگرد و من در چشمانش زندگی می‌بینم!
آه این زنگ لعنتی...!

مرا بیدار کنید... مرا بیدار کنید تا زنگِ یکنواختِ زندگی مرا به گور نبرده است...
چرا که فقط چند ساعت به انتهای زندگی مانده است و من هزار خواب ندیده دارم و هزار دریا و چتر و آسمان و ابر که باید به همه‌شان سر بزنم و به دنبال رهگذر بی چتری بگردم که در چشمان پر از زندگی‌اش فرود آیم...
صدای زنگ... صدای یکنواخت زنگ...!

مرا بیدار کنید تا زندگی کنم اندکی...

Thursday, September 24, 2009

آدمیت

خاک را شخم زدیم تا سبز شود و آدمیت را نان دهد...
آدمیت را شخم زدند!

------------
پ.ن: نمی‌دانم آیا باز هم سبز می‌شود این قلم در این کویر پر حرارتِ دروغ و فتنه و فریب؟

Wednesday, August 26, 2009

از گذشته

من زندگی‌ام را باختم...
                          به مشتی روز‌مرگی!

----------
من از پشت مه غلیظ دود سیگار گوشه‌ی لبم، خودم را دیدم که از گذشته آمد و ایستاد...
و هنگامی که فنجان قهوه را بالا می‌آوردم، نگاهی حقیرانه به من انداخت و رفت...

و من شرط می‌بندم که چشمانش،
چشمان من بود، درست آن زمان که به آینه می‌نگرم و خود را به مرگ محکوم می‌کنم!

من زندگی‌ام را باختم...
این را مردی به من گفت که مرا با نگاهی کشت و رفت!

Thursday, August 13, 2009

هزار و یک شب

ای ساده دل‌...!
نمی‌دانم به کدامین شبِ این هزار و یک شب دل‌بسته‌ای!

داستان امشب که تمام شود...
هر دو به خواب خواهیم رفت و فردا شب...
پیش از خواب به سراغ داستان دیگری خواهیم رفت!

پس از این...
تو دیگر به هیچ قصه‌ای دل نخواهی بست!

Saturday, June 27, 2009

مردی به نام فرهاد جعفری

اواسط پاییز بود که به کمک چند نفر از دوستان خوبم، جلسات کافه پیانو خوانی را در کافه ۱۹ مشهد برگزار کردیم. در آن زمان نام کافه پیانو و فرهاد جعفری کم و بیش سر زبان‌ها افتاده بود و قرار بر آن بود که نویسنده‌ای موفق، به زبان خود کتابش را برایمان بخواند و ما هم نظرها و انتقاداتمان را خدمت ایشان ارائه کنیم.
همه چیز به خوبی پیش ‌رفت و جلسات اول و دوم با استقبال زیادی روبرو شد، به طوری که ما نگران شده بودیم که برای جلسات بعد با کمبود فضا مواجه خواهیم شد. اما به هیچ وجه اینگونه نشد بلکه در جلسات بعد تعداد حاضرین با کاهش قابل توجهی مواجه شد و این روند رو به کاهش ادامه یافت تا جایی که در جلسات آخر به ۵، ۶ نفر رسید.

فرهاد جعفری در کافه ۱۹

اما چرا بر خلاف آنچه ما فکر می‌کردیم استقبال از این جلسات با چنین کاهشی مواجه شد؟!
جواب این سوال را با نشستن در جلسات و گوش دادن به پاسخ‌های آقای جعفری به منتقدینشان می‌شد پیدا کرد. باید اعتراف کنم که آقای جعفری به خوبی از عهده‌ی انتقادهایی که به ایشان می‌شد بر می‌آمدند، به طوری که هر بار فردی ایشان را مورد انتقاد قرار می‌داد پاسخی ناراحت کننده از آقای جعفری می‌شنید و بعد از یکی دو بار شنیدن چنین پاسخ‌هایی از حضور دوباره در جلسات منصرف می‌شد و ناگفته نماند که در بین منتقدین ایشان عده‌ای بودند که از شان و مقام خاصی در ادبیات برخوردار بودند.

چیزی که آن روزها ما را دلخور کرد، اکنون باعث دلخوری عده‌ی زیادی از منتقدین آقای جعفری شده است. با این تفاوت که آن زمان اشتباهاتی که ما از ایشان می‌گرفتیم، اشتباهات کوچک کتابشان بود و اکنون منتقدینی بزرگ‌تر اشتباهاتی بسیار بزرگ‌تر از ایشان و جهت‌گیری‌های سیاسی‌شان می‌گیرند و این نویسنده‌ی بزرگ همچنان به همان شیوه‌ی گذشته با پاسخ‌های موهن خود، کاری می‌کنند که منتقدین با دلخوری از صحنه خارج شوند و کاری به کار ایشان نداشته باشند.
این گونه می‌شود که ایشان حق پس فرستادن کافه‌پیانوهایمان را به ما نمی‌دهند و پاسخ این اعتراض ما را با کنایه‌ می‌دهند.

پ.ن۱: این نوشته هم می‌توانست قسمت nام بازتاب‌های کافه پیانو در وب باشد، اما در وبسایت آقای جعفری این نوشته چنین جایی نخواهد یافت!
پ.ن۲:‌ قصد داشتم اشاره‌ای به نوشته‌ی اخیر آقای فرهاد جعفری که در آن اظهار داشتند قتل ندا آقاسلطان هم ساختگی‌است بکنم، اما گویا ایشان این نوشته را از وبسایتشان پاک کرده اند! (به قول خود آقای جعفری اینجا چند تا علامت تعجب بگذارم؟!)
پ.ن۳: این نوشته را برای کسانی نوشتم که متعجب از پاسخ‌های عجیب آقای جعفری می‌شوند.
پ.ن۴: عکس بالا یکی از عکس‌هایی است که خود من در یکی از همان جلسات کافه ۱۹ از ایشان گرفتم.






Friday, June 26, 2009

بیایید خشونت خود را کنترل کنیم!

این روزها کلماتی همچون خشونت، حماقت، دروغگویی، خرافه پردازی، دین و ... معانی جدیدی پیدا کرده اند به طوری که هر یک از ما با شنیدن هر یک از این کلمات، تصویری از وقایع اخیر کشور برایمان تداعی می‌شود. جنبه‌ی مثبت این قضیه این است که انقلابِ مفهومِ این کلمات را تا به امروز به دولتی نسبت می‌دهند که با کودتا اکثریت آرا را نسیب خود کرد و با اینکه این دولت به شدت در تلاش برای تغییر این دیدگاه به نفع خودش است، هنوز موفقیتی کسب نکرده است.
اما نگرانی من از آنجا شروع می‌شود که گاهاً می‌بینم و می‌شنوم که بعضی از ما، مردم را به خشونت علیه افرادی دعوت می‌کنند که اکثراً از روی سادگی و با اتکا بر دروغ‌هایی که دولتیان سال‌هاست در گوششان می‌خوانند دست به حمایت از این دولت می‌زنند.
ما نباید فراموش کنیم که دولت تمام تلاشش را برای فریب مردم به کار بسته است و بسیاری از مردم فریب دولت را می‌خورند، اما حال که ما فریب نخورده‌ایم نباید همچون فریب خوردگان دست به سرکوب مخالفینمان بزنیم، بلکه
باید تا آنجا که می‌توانیم آنان را تحت تاثیر قرار داده و به سمت خود بکشانیم. اگر آنان نمی‌توانند خشم و ترس خود را عاقلانه کنترل کنند، ما باید این را به آنان بیاموزیم که خشمی که کنترل نشود، به حماقتی عظیم تبدیل می‌شود.
به خوبی مشخص است که دولت ما به خشم ما نیازمند است. همانطور که در تصاویر پخش شده از رسانه‌های دولتی می‌بینیم، مشهود است که سعی شده است خشونت ما را خشونتی مضر که به مردم زیان فراوان می‌رساند جلوه بدهند. حال اگر ما آنچه را که آنان می‌خواهند به راحتی در اختیارشان بگذاریم به طور قطع آنان را به پیروزی نزدیک‌تر کرده‌ایم.
ما نباید سکوت کنیم، بلکه با خشونتی کنترل شده اعتراض می‌کنیم تا آنان که با چنگ و دندان صندلیهایشان را نگه داشته‌اند، نتوانند بیش از این با فریب مردم به کار خود ادامه دهند.


Sunday, June 21, 2009

دادگاه

فریاد شکایت نزد کدامین قاضی شهر بریم؟
                 که در شهرتان...
                                     قاضی بسیار...
                                                      اما قضاوتی نیست.
و قاضیان، سخن از دادی می‌گویند...
                 که در بیدادگاه خونین خیابان‌های شهر...
                                                                       کشته شد.
از دادی که دیر زمانی است
                                 مردم شهر
                                              جنازه‌اش را با خون تشییع می‌کنند.



Tuesday, May 12, 2009

جهنم

بهشت در کجای چشمان توست که این‌گونه آرامم می‌کند؟

و جهنم در کجای این بهشت نهفته است؟
که تنها در یک لحظه،
این چنین مرا می‌سوزاند اگر گناهی مرتکب شوم!

Saturday, May 9, 2009

ترس

من از تکرار این اعصار بی افسار می ترسم
از این عاشق کش رنج آور بیمار
از این بی زین سوار مست
از این حیوان دد خوی تهی انگار
از این مهمیز و شلاق جهان تشنه بر خونم
از این ننگین سرای تارک قلبم
از این ابلیس گون حکاکی منقوش در چشمم
من از تنهایی تنها و تاریک خدا مانند می ترسم.

حریفانم به زردک می فریبند ابلهان سرخوش مخمور
فقیرانش به حیلت می نشانند اشک بر مژگان مرد کور
نه از لطف تو کز داروی بعد از مرگ می ترسم.

من از فرهاد کش آهی درون سینه ی شیرین
از این بی خویشتن بی تو
از این نامردمی با من
از انسانی بدور از هرچه باید بود
از این نابود
از این سرگشتگی, عصیان
از این نابخردی با جان
از این تن را به جو دادن
از این دل را به تو دادن
من از رنگین کمان حکمت و اندیشه و تقدیر می ترسم.

- علیرضا شریفی

Thursday, April 16, 2009

The Way

از لحظه‌ی آشنایی تا فراموش شدن راهی نیست…
بیا جایی میان همین راه کوتاه…
                      -زیر سایه‌ی درختی-
                             بنشینیم و دیگر پیش نرویم!

--
و یا تو اگر می‌روی برو و فراموشم کن…
من اما همین‌جا…
                     -زیر سایه‌ی همین درخت- 
                                      به یاد تو خواهم ‌ماند!

Monday, March 23, 2009

سرود تو...

نبودی که ببینی چگونه زخم‌ها بر قلبم دهن می‌گشایند و درد می‌نوازند!

حال آمده‌ای...
و زخم‌های همیشه تازه‌ی قلبم را مرهم زخم‌های همیشه تازه‌ی زبانت کرده‌ای!

-
قلب مرا که مداوایی نیست!
زخم‌های زبانت اما اگر اینگونه آرام می‌شوند٬
تا هر زمان که می‌خواهی حرف بزن...
تا زخم‌های قلبم همچنان بنوازند!

Friday, March 13, 2009

لاله‌ها…

tulips_by_Nekibuya



 

پدرم می‌گوید آن قدیم‌تر‌ها که لاله هنوز –مثل خون- سرخ بود،
هر کس در باغچه‌ی کوچک خانه‌اش هر چقدر توانست لاله کاشت…
برای دل خودش،
و برای سرخ ماندن وطنش…

بعدها عده‌ای سرخی لاله‌ها را خریدند و هر کس هر چقدر توانست لاله کند و فروخت.

- برای همین است که این روزها کمتر کسی سرخی لاله‌ها را می‌بیند!

Thursday, March 12, 2009

غیر قابل بخشش

هیچ‌گاه نخواهم توانست تمام آنچه را که تو می‌خواهی برآورده کنم!

وقتی تمام مردانگی‌ام،
نمی‌تواند حتی پاسخگوی نیمی از زنانگی‌ تو باشد!

Sanctuary_by__xades_

Wednesday, March 11, 2009

رنگ‌ها

آنجا هزاران هزار رنگ وجود دارد…
اما تو هیچ‌وقت نخواهی دید!
هیچ کس نخواهد دید.
چرا که من چشم‌هایم را به هیچ کس نخواهم داد حتی به تو!

آنجا، در نگاهت، فقط برای چشمان من ‌هزاران هزار رنگ وجود دارد!

Tuesday, March 10, 2009

خـ.د.ا

بعضی کلمات را اگر بنویسیم فـ.یـ.لـ.تـ.ر می‌شویم…
مثل خـ.د.ا!

خدایی که فـ.یـ.لـ.تـ.ر نمی‌شود، چرندی بیش نیست!

روزی که زندگی‌ام شروع شد…

همیشه فکر می‌کردم آمدنت شروع زندگی‌ام است…
اشتباه مهلکی بود…
این را با رفتنت فهمیدم!
با تنها شدن…
با سقوطِ دوباره به گرداب زندگی!

- آمدنت…
        شروع دوباره‌ی زندگی نبود؛
نجات یافتن از زندگی بود…!

Wednesday, March 4, 2009

ته سیگار

هنوز در آن کوچه خانه‌ایست که تو آن‌جا به خواب می‌روی…! پشت همان پنجره که بارها برای دیدن من یا برداشتن گل‌هایی که گاه و بی‌گاه آن‌جا می‌گذاشتم، می‌گشودی…!

هر شب روی همان تختی به خواب می‌روی که چند باری روی آن با هم عشق‌بازی کرده بودیم!

و خوب می‌دانم زیر پلک‌هایت هنوز همان چشم‌هاست… همان چشم‌هایی که هیچ‌گاه از تلسمشان رهایی نخواهم یافت!

و لب‌هایت، هنوز همان طعمی را می‌دهند که یک بار چشیدنشان، برای مست شدنم تا همیشه بس بود…!

--
اما تو نمی‌دانی…
رفتگر پیری که صبح زود آن کوچه‌ را تمیز می‌کرد… هنوز هر روز ته سیگار شب گذشته مرا از زیر آن پنجره می‌زداید!

Thursday, February 19, 2009

به کجا پناه بریم…؟

Hands_of_Stone_by_UmeHoshi

 

قلب‌ها همه سرخ بود اما از سنگ…
دری نداشت که به روی کسی گشوده شود!

به امید گشوده شدن دری تا به درگاه خانه‌ی خدا رفتم…
 

خانه‌‌‌اش از سنگ بود…
سیاه!

Monday, February 2, 2009

با همین پاهای برهنه...

با همین پاهای برهنه‌...
تو را سوار بر دوش، تا هر کجا بخواهی خواهم برد!
تا نکند سنگریزه‌های جاده‌ی بی‌رحم زندگی...
کفش‌های بلورینت را خراب کنند!

Sunday, February 1, 2009

شکارگاه

تمام عزمم را برای کشیدن زهِ کمانِ کهنه‌ام به سوی تو...
جزم کردم بودم...
غافل از تیرهای پی در پی نگاه صیادت...
به سوی صید تازه یافت شده‌اش!

در آن شکارگاه خونین...
من نه صیاد بودم و نه صید!

Saturday, January 31, 2009

The Little Prince

هی...! شازده کوچولو...!
چشمان پرفروغت به دنبال گل سرخی است...
که چندی پیش...
در گرمای جان‌فرسای یک نگاه سوخت!

پیش از آمدنت...
خورشید عاشقش شده بود!

Friday, January 30, 2009

درددل‌های بی‌خودی...

حال که حدود یک سال از این رابطه می‌گذرد، من به تمام سختی‌هایی فکر می‌کنم که من و تو با پذیرفتن آغاز این رابطه مجبور به تحملشان شدیم! هر دو از همان ابتدا می‌دانستیم که چگونه این تفاوت بیش از اندازه‌ی طول و عرض جغرافیایی ما را از دست‌یابی به بسیاری از لذت‌هایی که دو نفر از چنین رابطه‌ای انتظار دارند، منع خواهد کرد. عجیب هم نبود که این و آن هم با شنیدن جزئیات این رابطه، یکی از آن لبخندهای مضحک تحویلمان بدهند و کنایه‌ای هم پشت سرش!
مهم هم نیست دیگران چه می‌گویند... بعد از این همه وقت خوب فهمیده‌ام که من و تو از آن‌ها نیستیم که با شنیدن چند کنایه از این و آن، جهت راه رفتنمان عوض شود. مردم این روز‌ها آن‌قدر به یک جفت گوش نیاز پیدا کرده‌اند که اگر بنشینی جلویشان به گوش دادن، تا هر وقت که بشود، برایت می‌گویند! و از آن‌جا که هیچ‌وقت خدا فرصت نظر دادن و مخالفت نداشته‌اند هر وقت که بتوانند نظر می‌دهند و مخالفت می‌کنند...!

من به درستی نمی‌دانم که تا کجا این‌گونه پیش خواهیم رفت... تا همین امروز چندین نفر را به خاطر وجود تو کنار کشیده‌ام... داستان‌هایی داشته‌ام با این و آن... و خاطراتی که در هیچ‌کدامشان تو حضور مستقیم نداشته‌ای...! نمی‌دانم... برای تو آن دوردست‌ها هر آنچه که می‌گذشته است، من این‌جا به دلیل حضور تو در نمی‌دانم کجای زندگی‌ام، به رویدادهای عجیب و غریبی برخورده‌ام! و آن زمان‌هایی که می‌بایست کنار تو باشم، جایی به تنهایی نشسته بوده‌ام به فکر کردن!

تو را اما گذاشته‌ام برای روزی که شاید برسد...! روزی که شاید برسد و من و تو هنوز هم نیاز به کسی داشته باشیم تا همنشین تنهایی‌هایمان باشد...! و فعلا، تا آن روز برسد، زندگی بیشتر جنبه‌ی خاطراتی را دارد که شاید روزی به هنگام با تو بودن در ذهنم نقش ببندد...! من تا آن روز زندگی نمی‌کنم، خاطره می‌سازم برای شروع زندگی...!
و سخت است این خاطره ساختن...!

Tuesday, January 27, 2009

Loser

کتاب زندگی‌ام را هر کس که شروع به خواندن کرد...
به نیمه نرسیده رهایش کرد و به کناری انداخت!

نمی‌دانم...
اشکال از ناشیانه نگاشتن‌ من است...
یا بی‌محتوایی این زندگی‌!

Monday, January 26, 2009

...

زندگی را گم کرده‌ام...
نیاز به کسی دارم که دست‌هایم را بگیرد و مرا با خود ببرد به زندگی...!

Friday, January 23, 2009

چه فایده...؟!

تا انتهای بوسه‌ها هم که با هم برویم...
در آغوش هم اگر عشق را هم به پایان ببریم...
چه فایده...؟!
خبری از غرق شدن در نگاهت نیست...
و هیچ‌وقت طعم لب‌های شیرینت را نمی‌توان چشید...
حتی آن شب سرد هیچ‌وقت نخواهد آمد که من دست‌هایت را در دست‌هایم بفشارم تا گرم بمانند...!
یا آن روز که روی درخت کوچه‌ای که همیشه با هم از آنجا می‌گذریم و دیگر به کوچه‌ی ما تبدیل شده‌است، اسم‌هایمان را کنار هم بنویسیم... تو اسم من، من هم اسم تو...! لابد زیرش هم تاریخ...!

چه فایده که من تو را در پستوی خانه نهان کرده‌ام، و تو مرا...!
چه فایده که من و تو از نسل بوسه‌ها و عشق‌های اس‌ام‌اسی هستیم!
چه فایده؟!

Wednesday, January 21, 2009

و نتوانستم نگویم...!

یا حرف من آن‌قدر مضحک بود و من آن‌قدر احمق که آن را بر زبان آورم...
و یا حقیقت آن‌قدر تلخ و حسرت‌آور!

هر چه بود،
تو خندیدی...
و من اشک در چشمانم حلقه زد!

Monday, January 19, 2009

قهوه

اگر آن فنجان قهوه که آن روز برایت آوردم،
آرامت کرد...
برای آرام‌شدنت،
هر روز،
یک فنجان قهوه‌ی داغ خواهم آورد...

تو اما
برای آرام شدنم...
فقط یک بار
یک فنجان زهر بیاور...!
---

یک بار
و فقط یک فنجان...

می خواهم...

می‌خواهم فراموشت کنم...
سوزاندن یادگاری‌هایت کارساز نبود...
نفس کشیدن مرا به یاد تو می‌اندازد!

...
می‌خواهم فراموشت کنم...!

آهن و شیشه

شیشه را هر زمان که زمین بزنی می‌شکند...
برای نشکستن باید از آهن بود!

...

تو نشکستی...
من اما خورد شدم!

Monday, January 12, 2009

اذان...

هر شب به انتظار اذان تو می‌نشینم...
به انتظار آن زمان که از دست‌نیافتنی‌ترین نقطه‌ی رویاها بر من هجوم می‌آوری...
"اشهد ان لا اله الا ..."

به نماز می ایستم...
رو به قبله‌ی ملکوت رویاها

Thursday, January 8, 2009

Murder

آه... تویی که برای به دست آوردن قلبم حاضر به قتل خویشتن گشته ای!
خود را به دردسر میفکن...
من آن قدر از خود متنفرم که عشق را از یاد برده ام!

اما قسم می خورم...
اگر مرا به قتل رسانی تا ابد عاشقت خواهم ماند...!

آری... آری... من عاشق قاتل خویش خواهم شد...!