۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

The Little Prince

هی...! شازده کوچولو...!
چشمان پرفروغت به دنبال گل سرخی است...
که چندی پیش...
در گرمای جان‌فرسای یک نگاه سوخت!

پیش از آمدنت...
خورشید عاشقش شده بود!

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

درددل‌های بی‌خودی...

حال که حدود یک سال از این رابطه می‌گذرد، من به تمام سختی‌هایی فکر می‌کنم که من و تو با پذیرفتن آغاز این رابطه مجبور به تحملشان شدیم! هر دو از همان ابتدا می‌دانستیم که چگونه این تفاوت بیش از اندازه‌ی طول و عرض جغرافیایی ما را از دست‌یابی به بسیاری از لذت‌هایی که دو نفر از چنین رابطه‌ای انتظار دارند، منع خواهد کرد. عجیب هم نبود که این و آن هم با شنیدن جزئیات این رابطه، یکی از آن لبخندهای مضحک تحویلمان بدهند و کنایه‌ای هم پشت سرش!
مهم هم نیست دیگران چه می‌گویند... بعد از این همه وقت خوب فهمیده‌ام که من و تو از آن‌ها نیستیم که با شنیدن چند کنایه از این و آن، جهت راه رفتنمان عوض شود. مردم این روز‌ها آن‌قدر به یک جفت گوش نیاز پیدا کرده‌اند که اگر بنشینی جلویشان به گوش دادن، تا هر وقت که بشود، برایت می‌گویند! و از آن‌جا که هیچ‌وقت خدا فرصت نظر دادن و مخالفت نداشته‌اند هر وقت که بتوانند نظر می‌دهند و مخالفت می‌کنند...!

من به درستی نمی‌دانم که تا کجا این‌گونه پیش خواهیم رفت... تا همین امروز چندین نفر را به خاطر وجود تو کنار کشیده‌ام... داستان‌هایی داشته‌ام با این و آن... و خاطراتی که در هیچ‌کدامشان تو حضور مستقیم نداشته‌ای...! نمی‌دانم... برای تو آن دوردست‌ها هر آنچه که می‌گذشته است، من این‌جا به دلیل حضور تو در نمی‌دانم کجای زندگی‌ام، به رویدادهای عجیب و غریبی برخورده‌ام! و آن زمان‌هایی که می‌بایست کنار تو باشم، جایی به تنهایی نشسته بوده‌ام به فکر کردن!

تو را اما گذاشته‌ام برای روزی که شاید برسد...! روزی که شاید برسد و من و تو هنوز هم نیاز به کسی داشته باشیم تا همنشین تنهایی‌هایمان باشد...! و فعلا، تا آن روز برسد، زندگی بیشتر جنبه‌ی خاطراتی را دارد که شاید روزی به هنگام با تو بودن در ذهنم نقش ببندد...! من تا آن روز زندگی نمی‌کنم، خاطره می‌سازم برای شروع زندگی...!
و سخت است این خاطره ساختن...!

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

Loser

کتاب زندگی‌ام را هر کس که شروع به خواندن کرد...
به نیمه نرسیده رهایش کرد و به کناری انداخت!

نمی‌دانم...
اشکال از ناشیانه نگاشتن‌ من است...
یا بی‌محتوایی این زندگی‌!

۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

...

زندگی را گم کرده‌ام...
نیاز به کسی دارم که دست‌هایم را بگیرد و مرا با خود ببرد به زندگی...!

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

چه فایده...؟!

تا انتهای بوسه‌ها هم که با هم برویم...
در آغوش هم اگر عشق را هم به پایان ببریم...
چه فایده...؟!
خبری از غرق شدن در نگاهت نیست...
و هیچ‌وقت طعم لب‌های شیرینت را نمی‌توان چشید...
حتی آن شب سرد هیچ‌وقت نخواهد آمد که من دست‌هایت را در دست‌هایم بفشارم تا گرم بمانند...!
یا آن روز که روی درخت کوچه‌ای که همیشه با هم از آنجا می‌گذریم و دیگر به کوچه‌ی ما تبدیل شده‌است، اسم‌هایمان را کنار هم بنویسیم... تو اسم من، من هم اسم تو...! لابد زیرش هم تاریخ...!

چه فایده که من تو را در پستوی خانه نهان کرده‌ام، و تو مرا...!
چه فایده که من و تو از نسل بوسه‌ها و عشق‌های اس‌ام‌اسی هستیم!
چه فایده؟!

۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

و نتوانستم نگویم...!

یا حرف من آن‌قدر مضحک بود و من آن‌قدر احمق که آن را بر زبان آورم...
و یا حقیقت آن‌قدر تلخ و حسرت‌آور!

هر چه بود،
تو خندیدی...
و من اشک در چشمانم حلقه زد!

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

قهوه

اگر آن فنجان قهوه که آن روز برایت آوردم،
آرامت کرد...
برای آرام‌شدنت،
هر روز،
یک فنجان قهوه‌ی داغ خواهم آورد...

تو اما
برای آرام شدنم...
فقط یک بار
یک فنجان زهر بیاور...!
---

یک بار
و فقط یک فنجان...

می خواهم...

می‌خواهم فراموشت کنم...
سوزاندن یادگاری‌هایت کارساز نبود...
نفس کشیدن مرا به یاد تو می‌اندازد!

...
می‌خواهم فراموشت کنم...!

آهن و شیشه

شیشه را هر زمان که زمین بزنی می‌شکند...
برای نشکستن باید از آهن بود!

...

تو نشکستی...
من اما خورد شدم!

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

اذان...

هر شب به انتظار اذان تو می‌نشینم...
به انتظار آن زمان که از دست‌نیافتنی‌ترین نقطه‌ی رویاها بر من هجوم می‌آوری...
"اشهد ان لا اله الا ..."

به نماز می ایستم...
رو به قبله‌ی ملکوت رویاها

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

Murder

آه... تویی که برای به دست آوردن قلبم حاضر به قتل خویشتن گشته ای!
خود را به دردسر میفکن...
من آن قدر از خود متنفرم که عشق را از یاد برده ام!

اما قسم می خورم...
اگر مرا به قتل رسانی تا ابد عاشقت خواهم ماند...!

آری... آری... من عاشق قاتل خویش خواهم شد...!