۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

به کجا پناه بریم…؟

Hands_of_Stone_by_UmeHoshi

 

قلب‌ها همه سرخ بود اما از سنگ…
دری نداشت که به روی کسی گشوده شود!

به امید گشوده شدن دری تا به درگاه خانه‌ی خدا رفتم…
 

خانه‌‌‌اش از سنگ بود…
سیاه!

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

با همین پاهای برهنه...

با همین پاهای برهنه‌...
تو را سوار بر دوش، تا هر کجا بخواهی خواهم برد!
تا نکند سنگریزه‌های جاده‌ی بی‌رحم زندگی...
کفش‌های بلورینت را خراب کنند!

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

شکارگاه

تمام عزمم را برای کشیدن زهِ کمانِ کهنه‌ام به سوی تو...
جزم کردم بودم...
غافل از تیرهای پی در پی نگاه صیادت...
به سوی صید تازه یافت شده‌اش!

در آن شکارگاه خونین...
من نه صیاد بودم و نه صید!