۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

شبانه

شبانه آمدی و من شبانه تمام شعرهایم را گفتم...
بیا مرا در آغوش بگیر، مرا ببوس...
فرصتی نمانده است...
انتهای شب، انتهای من‌ است...!

فردا که خورشید برآید و چهره‌ی کریه مرا را آشکار کند...
چیزی برایم نخواهد ماند که برایت بگویمش...!

بیا تا سحر نشده‌ تمامش کنیم...

بیا تا من تو را به فردا بسپارم...
و بروم...