و دین بر پیامبران ما نازل شد…
تا پروردگارمان، از شر نخهای عروسکهای خیمهشببازیاش رها شود…!
آنگاه تاریخ پر شد از انسانهای بزرگی که هر کدام، ما را به شیوهی خود بازی دادند…!
و دین بر پیامبران ما نازل شد…
تا پروردگارمان، از شر نخهای عروسکهای خیمهشببازیاش رها شود…!
آنگاه تاریخ پر شد از انسانهای بزرگی که هر کدام، ما را به شیوهی خود بازی دادند…!
نگاهش کردم… مرا فروخته بود به نمیدانم چه مبلغی و حال که همه چیز را فهمیده بودم و مبهوت نگاهش میکردم، اشک در چشمانش حلقه زده بود…
نمیتوانستم انکار کنم که دوستش داشتم و دوستش داشتنم بود که مرا به آن حال انداخته بود و او را به آن حقارت متهم کرده بود…! مرا فروخته بود و دستانش میلرزید… حال که مرا فروخته بود و من همهچیز را فهمیده بودم و مبهوت نگاهش میکردم، دستانش میلرزید و مرا میآشفت… میترسید و من هم میترسیدم از ترسش و از نگاهش میخواندم که از من انتظاری دارد… که بلایی سرش بیاورم… که تقاص فروختنم و تمام آنچه با من کرده بود را یکجا پس دهد و من میترسیدم از ترسش چرا که هیچ نداشتم که به او بدهم… نه تنفری و نه حتی آهی از روی افسوسی که گویی سالهاست با خود به دوش میکشم…! هیچ نداشتم و نگاهش آشفتهام میکرد… چشمان کسی که مرا فروخته بود و میدانست که میدانم و میترسید و من از ترسش هراس داشتم!
عاقبت نمیدانم… کشتنش بود که بی هیچ تنفری به سراغم آمده بود و با صدای وهم آلود آژیرها و نورهای آبی و قرمز آمیخته شده بود یا کشتنم… او مرا فروخته بود و من مرده بودم و او هم جایی میان نورهای آبی و قرمز محو شده بود… نمیدانم مرده بودم یا مرده بود و یا مرده بودیم... اما میدانستم به من خیانت کرده بود و مرا فروخته بود به نمیدانم چه مبلغی و میدانست که میدانم و من چشمانش را میدیدم که هراس دارند و از هراسشان میترسیدم…!
یک شب برگ برگ نوشتههایم را در حیاط پشتیِ خانه روی هم خواهم چید و خودم، در بالاترین نقطهی نوشتههایم دراز خواهم کشید… سیگاری روشن خواهم کرد و به اندازهی چند پک به آسمان یکنواخت شهر مرده نگاه خواهم کرد و سیگار نیمه تمام را بر روی نوشتههایم رها خواهم کرد تا گر بگیرند و تنم را همانطور که روحم را سوزاندند، خاکستر کنند…
آری… تنها آنقدر خواهم نوشت که برای مردن کافی باشد… نه بیشتر و نه کمتر…
به کجا رفتیم؟ به کجا بردنمان؟! جنبش سبزمان آغشته شد به قرمزی خون نمیدانم کدامین انسان مخالف یا موافقی! چه شد که به اینجا رسید آن جنبش آرام چند میلیون نفری که بیصدا به دنبال رأی ربوده شدهاش بود. چه شد که اینگونه شیشهها شکست٬ ساختمانها سوخت و انسانها کشته شدند! شعارهایمان را چهکسی اینگونه مرگبار کرد؟ باران گلوله بود این عاشورا یا باران خون نمیدانم، شهید شدند مردممان یا کشته نمیدانم، سبزی رویاهایمان چه شد که اینگونه سرخ شد؟
آن روزهای سبز را به یاد دارم که آرمانمان میرحسین بود و حقمان رأیمان بود. آن روزها، پاسخ گلولهها گل بود، آرام آرام میرفتیم، حساب شده میرفتیم، اگر کسی حرف از خشونت میگفت ما آرامش را به او میآموختیم. تمام تلاشمان این بود که به او که ما را آشوبگر خواند اثبات کنیم که ما صلح میطلبیم. کشتند ما را،با باطوم تنمان را سرخ کردند و با دروغ و تهمت خونمان را به جوش آوردند. حقمان را هر چه بیشتر طلب کردیم بیشتر پایمال کردند. شعار «رأی مرا پس دهید»مان مبدل شد به «مرگ بر خامنهای» و جنبش آرام صلحطلبانهمان مبدل شد به تظاهراتی پر از آتش و خون و آرمانمان، میرحسینمان و رأیمان را نمیدانم چه شد! نمیدانم این تظاهرات خونین از کجا آمد و این شعارهای مرگبار چه طلب میکند؟
این مسیر که میرویم و این تا به اینجا پیش آمدنمان درست است؟! این سرکوب سرکوبگران و حمله به سران کشور از دست رفتهمان ما را به راه درستی پیش خواهد راند یا دوباره ما را به سی سال فلاکت و توسری خوردن به نام دین و وطن و رهبر باز خواهد گرداند. در این سی سال کشورمان را آنچنان به مقدسات دروغین آغشته کردهاند که تصور بازگشتش به آنچه که سی سال پیش بود هم مضحک است چه رسد به بهتر شدنش. نمیدانم آرام بنشینیم و مسیر اصلاحات را پیش بریم یا تن دهیم به همین مسیر خونین انقلابی دیگر...؟