Friday, January 23, 2009

چه فایده...؟!

تا انتهای بوسه‌ها هم که با هم برویم...
در آغوش هم اگر عشق را هم به پایان ببریم...
چه فایده...؟!
خبری از غرق شدن در نگاهت نیست...
و هیچ‌وقت طعم لب‌های شیرینت را نمی‌توان چشید...
حتی آن شب سرد هیچ‌وقت نخواهد آمد که من دست‌هایت را در دست‌هایم بفشارم تا گرم بمانند...!
یا آن روز که روی درخت کوچه‌ای که همیشه با هم از آنجا می‌گذریم و دیگر به کوچه‌ی ما تبدیل شده‌است، اسم‌هایمان را کنار هم بنویسیم... تو اسم من، من هم اسم تو...! لابد زیرش هم تاریخ...!

چه فایده که من تو را در پستوی خانه نهان کرده‌ام، و تو مرا...!
چه فایده که من و تو از نسل بوسه‌ها و عشق‌های اس‌ام‌اسی هستیم!
چه فایده؟!

Wednesday, January 21, 2009

و نتوانستم نگویم...!

یا حرف من آن‌قدر مضحک بود و من آن‌قدر احمق که آن را بر زبان آورم...
و یا حقیقت آن‌قدر تلخ و حسرت‌آور!

هر چه بود،
تو خندیدی...
و من اشک در چشمانم حلقه زد!

Monday, January 19, 2009

قهوه

اگر آن فنجان قهوه که آن روز برایت آوردم،
آرامت کرد...
برای آرام‌شدنت،
هر روز،
یک فنجان قهوه‌ی داغ خواهم آورد...

تو اما
برای آرام شدنم...
فقط یک بار
یک فنجان زهر بیاور...!
---

یک بار
و فقط یک فنجان...

می خواهم...

می‌خواهم فراموشت کنم...
سوزاندن یادگاری‌هایت کارساز نبود...
نفس کشیدن مرا به یاد تو می‌اندازد!

...
می‌خواهم فراموشت کنم...!

آهن و شیشه

شیشه را هر زمان که زمین بزنی می‌شکند...
برای نشکستن باید از آهن بود!

...

تو نشکستی...
من اما خورد شدم!

Monday, January 12, 2009

اذان...

هر شب به انتظار اذان تو می‌نشینم...
به انتظار آن زمان که از دست‌نیافتنی‌ترین نقطه‌ی رویاها بر من هجوم می‌آوری...
"اشهد ان لا اله الا ..."

به نماز می ایستم...
رو به قبله‌ی ملکوت رویاها

Thursday, January 8, 2009

Murder

آه... تویی که برای به دست آوردن قلبم حاضر به قتل خویشتن گشته ای!
خود را به دردسر میفکن...
من آن قدر از خود متنفرم که عشق را از یاد برده ام!

اما قسم می خورم...
اگر مرا به قتل رسانی تا ابد عاشقت خواهم ماند...!

آری... آری... من عاشق قاتل خویش خواهم شد...!

Sunday, December 14, 2008

رویاها

روزی که در آغوشت جا گرفته بودم، با خود فکر می‌کردم جای من آن‌جاست...
حق من آنجا بود...

اکنون تنها خیال کردن است که مرا در آغوشت جای می‌دهد...
حق من در تمام رویاهایم درست ادا می‌شود...
اما حیف که دنیا جای زیادی برای رویاپردازی ندارد...

حیف که کسی حق رویاپردازی ندارد!

Saturday, December 13, 2008

Let Me Bleed

  

 

 

 

تازه شکسته‌ای و با هر بار لمس کردنت، زخم‌ تازه‌ای بر دستم ایجاد می‌شود و قطره‌های تازه‌ای از آن چکه چکه می‌کند...

می‌دانم که باید بروم...
خوب می‌دانم که باید بروم اما هنوز هم چند قطره‌ی دیگر برای ریختن دارم...

من به خون ریختن خو گرفته‌ام!

Friday, December 5, 2008

تکلیف

نامه‌‌هایم، برگ برگ نوشته‌هایم، حتی تک تک عکس‌هایم را برایم پس فرستادی...
لابد خیالت راهت شد که هیچ چیز دیگری از من برایت نمانده است...!

اما عزیزم...
تکلیف بوسه‌هایم چه می‌شود...؟
آن‌ها را چه می‌کنی؟!