هیچ
کس به اندازهی او مرا نفهمید. در تمام آن سالها که حتی من هم مرا
نفهمیدم او آنجا، درست پشت سر من، ایستاده بود و مرا میدید و حال میدانم
که چرا همیشه خیالم همیشه از همه چیز آسوده بود. در تمام سالهایی که من
با چشمان بسته، حیران، به دنبال زندگیام میگشتم، او بارها و بارها زندگی
را در گوشم زمزمه کرد و من نمیشنیدمش. ثانیههای را که با بیرحمی گذشت او
یک به یک برایم زندگی کرد. به جای همهی ما زندگی
کرد و ما هیچ ندانستیم که چگونه همه چیز اینگونه بیصدا میگذرد. تیک تاک
تیک تاک... و قلب او هر ثانیه را پنج بار تپید. پنج بار برای هر پنج
نفرمان. سپیدی برف تمام زمستانهایی که گذشت روی سر او ماند. سیاهی تک تک
شبهایی که روز نشد زیر چشمهای او ماند. و پوستش با هر قدمی که ما
برنداشتیم چین خورد. هیچوقت شکایتی نکرد. نه اینکه چیزی برای شکایت
نباشد... نه! آدم ِ شکایت نیست. آدم ِ فرار کردن نیست. اهل سر و صدا و آشوب
هم نیست. سنگینی تمام بارهایی را که ما روی زمین گذاشتیم او روی کمرش
کشید. سنگهایی را که چشمان ما قادر به دیدنشان نبود او دید و کنار زد.
خودش هیچوقت شکایتی نکرد اما کمرش روزی چیزی گفت که ما خوب نشنیدیم.
چشمهایش روز به روز تارتر شد و قلبش روزی فریاد زد. تیک تاک تیک تاک...
پنج بار برای هر پنج نفرمان.او یک نفر نیست. پنج نفر هم نیست. او به تعداد
تک تک ثانیههاییست که زندگی کردهام ضربدر پنج. او چشمهای من است،
دستهای من است و قلب من. من اما هیچوقت نتوانستم چیزی بیشتر از آنچه باشم
که هستم: پسرش. من فقط پسرش هستم و او همه چیز.
Tuesday, September 3, 2013
Thursday, July 11, 2013
خاطرات سانسور شده
آدمها
باید در رابطههایشان دقت کنند. باید به من ِ خودشان بیشتر اهمیت بدهند.
من نمیفهمم چرا باید در رابطهام این همه «ما» میشدم که اکنون زیر
خاکسترش اینگونه دست و پا بزنم. نمیدانم چه کاری انجام دهم که «ما» را بر
سر من نکوبد. چرا باید تمام کافههای شهر را با تو رفته باشم؟ چرا هیچ
فستفود و رستورانی نیست که با هم آنجا را امتحان نکرده باشیم. من چرا چشمم
به دوغ ناملی و آبعلی و شکلات تلخ و چای استوخدوس
و پاستیل که میافتد دلم میگیرد؟ مگر آدم سوپر مارکت را هم با دیگری
میرود؟! چرا روی صفحهی اول تمام کتابهایی که میخواهم بخوانم دست خط
توست؟! اصلا تو از کجا میدانستی که من آن کتابها را دوست دارم؟! یا چرا
تو از همه بهتر میدانستی که غذاهای مورد علاقهی مرا چگونه بپزی که حال
هیچ کدام آنها از گلویم پایین نروند. یا ایکسباکس لعنتیات را چرا باید
با هم از خیابان سعدی میگرفتیم که من هر بار که آنجا میروم که شاید
کتابی بگیرم تو و آن بازیهای احمقانهی ایکسباکس به خاطرم بیاید و
ورجهوورجههایمان برای پریدن از روی موانع بازی یا پرت کردن درست توپ
بولینگ یا همیشه باختن از او در تنیس که خیلی در آن مهارت داشت. چرا از
کنار ترمینال که میگذرم به یاد روزی میافتم که میخواستی بروی اما
نتوانستیم. حتی تا جلوی ترمینال هم رفتیم اما باز هم نتوانستیم از هم جدا
شویم و آخر هم برگشتیم و رفتیم رستوران. چرا آنقدر در آن ترمینال منتظر تو
نشستم که بیایی؟! مگر تو خودت نمیتوانستی مثلا با یک تاکسی بیایی؟! چرا یک
موزیک خوب و دلنشین نیست که فقط مال من باشد و تو را به یاد من نیاورد؟ از
تیلور سویفت بگیر تا پینکفلوید و بیتلز و میوز را باید با تو گوش
میدادم؟ یا آن همه سریال و فیلم خوب. من عاشق فرندز بودم اما تک تک
صحنههایش را بارها و بارها برای هم تعریف کردهایم و خندیدهایم! بعضی
چیزها خندهدار است. توتفرنگی مرا به یاد تو میاندازد! تو اینقدر دوست
داشتی همه جا برویم و رفتیم که حال همه جا شدهاست آینهی دق. اصلا من
نمیدانم که چگونه تا حالا دق نکردهام. از باغ وحش و سینمای مشهد بگیر تا
ساری و محمودآباد همه و همه رد پای توست. راه فراری هم نیست. ترمینال را
که گفتم. فرودگاه و ایستگاه قطار و جاده هم که پیشتر اشغال شدهاند. چرا
باید اینگونه احمقانه همهی شهر را اشغال میکردیم برای خودمان؟ آدمها
باید بعضی چیزها را برای خودشان بگذارند. باید چند تا راه فرار داشته باشند
و گرنه دق میکنن. میمیرند.
Sunday, April 28, 2013
بندها
گرچه
پذیرفتنش سخت است و نفسگیر اما روزی از خواب برمیخیزی و پی میبری که
شکست خوردهای. بعضی چیزها باید بدون تغییر بمانند و تکان نخورند. بعضی
زخمها را نباید بست. باید گذاشت تا دردشان تا انتهای وجود انسان رخنه کند.
ما همیشه میخواستیم که تغییری ایجاد کنیم. میخواستیم مرهمی باشیم یا
شاید راهنمایی برای یک زندگی بهتر. برای آزادانه اندیشیدن و آزادانه زیستن.
اما بعضیها را نمیتوان آزاد کرد. بندهایشان را که میگشایی آزادیشان
میشود بیقیدی و بیبند و باری. بعضیها باید بدون تغییر بمانند و تو
تکانشان میدهی و همه چیز به هم میریزد و بعد همانها بیبند که میشوند
زخم میزنند بر سینهات و بعضی از زخمها را نباید بست. باید بعضی از
زخمها را درد کشید و تقلا زد.
Thursday, February 7, 2013
دو راهی
- مگر در نقشه دو راهی بود؟!
- نه!
- نه!
از خودرو پیاده میشوی. جایی میان یک جادهی خلوت، خیره به یک تابلو
زنگزدهی خاک خورده در جلوی یک دوراهی... خسته و درمانده در کنار یک
خودروی قدیمیِ کثیف... خیال وهماندود رویای انتهای راه را که بارها با هم
آن را مرور کرده بودید، بازبینی میکنی... چه کسی این دوراهی را اینجا
گذاشته است؟!
- حالا به نظرت از کدام راه برویم؟!
کسی پاسخ نمیدهد... تا فرسنگها آن طرفتر کسی دیده نمیشود. کم کم هوا رو به سردی میرود. دوباره مینشینی داخل خودرو و در را میبندی.
- از کدام راه برویم؟!
پاسخی نمیآید. نگاهی به صندلی خالی کنارت میاندازی... هنوز گرمی تن یک نفر روی صندلی حس میشود ولی کسی آنجا نیست. تمام مدت مسیر آنجا بود.
دوباره رویای انتهای مسیر را مرور میکنی... خورشید کم کم در حال غروب کردن است و چیزی نمانده است که شب جاده را در برگیرد و تو باید جایی پیدا کنی که شب را در آنجا بمانی. نگاهی دوباره به جاده میاندازی... گویی تا ابد ادامه دارد و تو بیدلیل در میان راه ایستادهای... به یاد میآوری که چیزهایی راجع به یک دوراهی با کسی میگفتید ولی دوراهی دیده نمیشود. کسی هم این دور و بر نیست. سویچ را میچرخانی و به پدال گاز فشاری میآوری و دوباره حرکت میکنی.
هنوز گرمی تن یک نفر روی صندلی حس میشود.
پاسخی نمیآید. نگاهی به صندلی خالی کنارت میاندازی... هنوز گرمی تن یک نفر روی صندلی حس میشود ولی کسی آنجا نیست. تمام مدت مسیر آنجا بود.
دوباره رویای انتهای مسیر را مرور میکنی... خورشید کم کم در حال غروب کردن است و چیزی نمانده است که شب جاده را در برگیرد و تو باید جایی پیدا کنی که شب را در آنجا بمانی. نگاهی دوباره به جاده میاندازی... گویی تا ابد ادامه دارد و تو بیدلیل در میان راه ایستادهای... به یاد میآوری که چیزهایی راجع به یک دوراهی با کسی میگفتید ولی دوراهی دیده نمیشود. کسی هم این دور و بر نیست. سویچ را میچرخانی و به پدال گاز فشاری میآوری و دوباره حرکت میکنی.
هنوز گرمی تن یک نفر روی صندلی حس میشود.
Sunday, February 3, 2013
عدالت
اینکه
زندگی فقط یک بار اتفاق میافتد همه ما را به بازیگرانی تبدیل میکند که
بدون تمرین به روی صحنه رفتهایم و باید بدون اینکه سناریوای در کار باشد
بهترین اجرایمان را انجام دهیم. هر کدام از تصمیمات ما میتواند به ظاهر
درست باشد ولی نتیجهای عکس بگذارد و ما هیچ روشی برای دانستن این نداریم.
این مساله مسئولیت زیادی بر دوش ما میگذارد و تصمیمگیری را سخت میکند.
گاهی به دین رجوع میکنیم، گاهی به دل، گاهی به عقل و گاهی هم به حافظ ولی
در نهایت باز هم با ترس و لرز تصمیممان را میگیریم و تا آخر هم نمیفهمیم
تصمیمی که گرفتیم نتیجهی بهتری داشت یا تصمیمی که نگرفتیم. اینکه زندگی
فقط یک بار اتفاق میافتد از این نظر بیعدالتیست.
Saturday, February 2, 2013
زمان
میگویند
نپرسیدن عیب است. من بارها پرسیدم که دلیلش را بدانم. بعضی وقتها آدم
نمیتواند بدون دلیل با بعضی چیزها کنار بیاید. دو سه باری هم که برایت
دلایل بی ربط میتراشند شروع میکنی به کلنجار رفتن با خودت. شروع میکنی
به راه رفتن در اتاق. بعد که اتاق کم کم تنگ میشود، لباست را تنت میکنی و
میزنی به خیابانهای شهر. تمام خاطراتت را مرور میکنی و در تک تک شان
به دنبال دلیل میگردی. باران هم که بیاید انگار خاطرات تازهتر میشوند و
دردناکتر. تو هم راه میروی و باران لباسهایت را خیس میکند و خاطرات
چشمهایت را. آخرش هم بدون اینکه چیزی پیدا کنی با حالی بدتر از قبل
برمیگردی به همان اتاقی که حالا تنگتر شده است و مینشینی تا زمان آرامت
کند. بعضی چیزها دلیل نمیخواهد. زمان میخواهد.
Thursday, January 31, 2013
صدای شهر
زیر
این آفتاب ملایم زمستانی قدم میزنی و باد آهسته آهسته تنت را نوازش
میدهد. ابرها گاه و بیگاه تکانی به خودشان میدهند و خورشید میرود و باز
دوباره برمیگردد. صدای موتور ماشینهای در حال گذر و آدمهای درگیر زندگی،
صدای بوق، صدای پای رهگذران پیادهرو، صدای شهر گوشَت را پر میکند.
مغازهها هر کدام چیزی برای فروش گذاشتهاند که هر از گاهی نظرت را جلب
میکنند گرچه برای خرید نیامدهای. با خود فکر میکنی و رویاهایت را ورق
میزنی و دستهبندی میکنی. گاهی شعری زمزمه میکنی. کم کم از دور درب خانه
را میبینی و اشتیاقت بیشتر و سرعتت تندتر میشود. دست به جیب میبری و
کلیدت را آماده میکنی...
Saturday, September 1, 2012
آخرین زنگها
روی
دیوار خانهی پدربزرگم یک ساعت شماطهدار قدیمی بود که بعد از فوتش به
دیوار خانهی ما کوچ کرد. سالهای سال پدربزرگم آن را کوک میکرد و ساعت هم
تمام آن سالها کارش را انجام میداد. هر ساعتی که میگذشت طنین زنگهای
پیدرپی ساعت در خانه میپیچید و ما بدون توجه به زنگها و تیک تاکهای
بلندش میآمدیم و میرفتیم. اکنون چند سالیست که نوبت پدرم شده است که هر
چند روز آن را کوک کند و خانهی ما هم تمام این چند سال هر ساعت میزبان زنگهای پیدرپی ساعت شماطهدار بود و ما هم همیشه بیتوجه به آن میرفتیم و میآمدیم.
اکنون که روز به روز به رفتنم نزدیکتر میشود تنها کسی که از همه بیشتر
رفتنم را میفهمد همین ساعت قدیمی پدربزرگم است که هر ساعت بلندتر زنگ
میزند. تمام این سالها یک ساعت معمولی بود که زنگ هم اگر میزد صدایش را
کسی نمیشنید اما این چند روز بلند زنگ میزند و رسا. حتی تیکتاکش هم عوض
شده است. هر ثانیه را واضح اعلام میکند و هر ساعت را عربده میکشد انگار
در مغزم. گویی میخواهد تمام این سالهایی که از کنارش میگذشتم و
نمیشنیدمش را جبران کند. میخواهد خوب بشنومش و برم و من هر ساعت که
میگذرد بهتر و بلندتر میشنومش. آنقدر بلند که میترسم پیش از رفتن کر
شوم.
Sunday, January 8, 2012
در آغوش صبح
آری... درست است که میگویند همهی زندگی آدم در یک لحظه دوباره تکرار میشود...
آن زمان که دست و پا میزنی در آب شور دریای یک نگاه تا غرق شدنت را عقبتر بیاندازی کمی، شاید چون نمیدانی که مردن در آن خیسی نگاهآلود چقدر مستانه است و زیبا...
و غرق که میشوی آن دم که دیگر میپذیری مردن را و بسته که میشود کم کم پلکهای خستهات و نگاه التماسآمیزت که آهسته آهسته خاموش میشود...
خسته... خسته و درمانده، با هراسی دوباره تازه شده از آیندهای پر از گذشتههای دردناک... و میمیری... و زنده میشوی دوباره در آغوش خستهی صبح...
آن زمان که دست و پا میزنی در آب شور دریای یک نگاه تا غرق شدنت را عقبتر بیاندازی کمی، شاید چون نمیدانی که مردن در آن خیسی نگاهآلود چقدر مستانه است و زیبا...
و غرق که میشوی آن دم که دیگر میپذیری مردن را و بسته که میشود کم کم پلکهای خستهات و نگاه التماسآمیزت که آهسته آهسته خاموش میشود...
خسته... خسته و درمانده، با هراسی دوباره تازه شده از آیندهای پر از گذشتههای دردناک... و میمیری... و زنده میشوی دوباره در آغوش خستهی صبح...
Thursday, January 5, 2012
برف
اینبار
توان ایستادگی نداشتم... در یک لحظه انگار تمام ذهنم را تسخیر خودت کردی و
من هیچ نتوانستم مقاومت کنم... گذاشتم که قدم بزنیم در میان برفهای نشسته
بر خیابان و با هم حرف بزنیم و بعد تو تکه برفی برداری و گلوله کنی و مرا
هدف بگیری و تیرت خطا رود.
گذاشتم به دنبال هم بدویم و به سمت هم
گلولههای کوچک برفی پرتاب کنیم و بعد تو بیافتی روی برفها و من دستت را
بگیرم و بلندت کنم و ببوسمت. گذاشتم با هم برسیم
به کافهای آشنا و بنشینیم دوباره با هم به حرف زدن و من موکا سفارش دهم و
تو لابد موکانا و بعد هر کدام نصفی از موکا نصیبمان شود و نصفی از موکانا.
گذاشتم با هم به مردمانی بنگریم که پشت پنجرهی کافه در برف اینطرف و آنطرف میروند. یک نفرشان شاید برای خرید نان از خانه بیرون آمده است و یکنفرشان شاید از سر کار به خانه میرود تا با دختر کوچکش آدمبرفی درست کنند.
گذاشتم که بیایی اینبار و ما با هم دوباره برگردیم به خانههایمان و مثل همیشه پیش از جدا شدن دلمان هوس کند هنوز ماندن و نرفتن را و آخر به بوسهای اکتفا کنیم و برویم و دلتنگ شویم... گذاشتم دوباره همه چیز مثل همیشه اتفاق بیافتد در ذهنم. تو بیایی و بروی و من این برف را دوست بدارم...
اما این برف... این برف لعنتی چهها که نمیکند با من...!
گذاشتم با هم به مردمانی بنگریم که پشت پنجرهی کافه در برف اینطرف و آنطرف میروند. یک نفرشان شاید برای خرید نان از خانه بیرون آمده است و یکنفرشان شاید از سر کار به خانه میرود تا با دختر کوچکش آدمبرفی درست کنند.
گذاشتم که بیایی اینبار و ما با هم دوباره برگردیم به خانههایمان و مثل همیشه پیش از جدا شدن دلمان هوس کند هنوز ماندن و نرفتن را و آخر به بوسهای اکتفا کنیم و برویم و دلتنگ شویم... گذاشتم دوباره همه چیز مثل همیشه اتفاق بیافتد در ذهنم. تو بیایی و بروی و من این برف را دوست بدارم...
اما این برف... این برف لعنتی چهها که نمیکند با من...!
Subscribe to:
Posts (Atom)