اگر در مغزم یک دستگاه فضول یاب داشتم که با دیدن فضول بوق بوق می کرد… احتمالاً وقتی کنار دخترخاله و دختر داییم می نشستم، سرم منفجر می شد.
دوستان اگر راهکاری برای مقابله با این دو بشر دارند، به صندوق پستی ما ارسال کنند. بدیهی است به بهترین راهکار یک فقره بوس قندی اهدا می شود.
Tuesday, June 12, 2007
فضولینگ!!!
Tuesday, June 5, 2007
پدیدۀ سال
این روزا همش اون تیکه از آهنگ گوگوش تو فکرم میاد که می گه:
“همه اش بحث و جدل بود، سر پیام شاملو”
منتها اینجوری:
همه اش بحث و جدله، سر پیام “نامجو“
Saturday, June 2, 2007
هنر را بگذار بر در کوزه…
امروز داشتم فکر می کردم که چقدر مامانم راست می گفت که با موسیقی و نقاشی و نویسندگی به جایی نمی شه رسید… اصلا هنرمند شدن تو این مملکت یه جور حماقته، یعنی آدم باید از خیلی چیزا بگذره و خیلی چیزا رو قبول کنه اگه بخواد هنر مند شه.
آدم باید به همون درس و مشقش برسه، در همون حین دنبال کار و پول هم باشه، دور تفریح و سرگرمی رو هم خط بکشه… اونوقت شاید بتونه در سن 47 سالگی شرایط ازدواج کردن رو پیدا کنه (یعنی خونه و ماشین و …) در اون زمان اگه آدم عاقلی باشه و بچه دار نشه که هیچی اما اگه بچه دار شه بچه هاش هم شرایط خودش رو در آینده خواهند داشت…
راه دوم هم اینه که تمام زورش رو بزنه و از ایران با هزار بدبختی خارج بشه و باز هم در همون سن 47 سالگی شاید شرایط ازدواج رو پیدا کنه، اونوقت ممکنه اگر بچه دار بشه، بچه اش بتونه توی اون کشور به هنر هم بپردازه.
حالا کدوم راه بهتره؟
Wednesday, May 23, 2007
زندگی یعنی Money…!
زندگی سختی شده… والله ما سن شما که بودیم اگه 1000 تومن حقوق می گرفتیم، 6 تا جفتک می زدیم میومدیم هر چی دلمون می خواست می خریدیم، 2 تا و نصفی خانواده رو اداره می کردیم همه هم از دستمون راضی بودن. حالا ما با 1000 تومن از خونه تا سر کوچه هم نمی شه بریم.
سخنان بالا از فرمایشات مادربزرگ گرامی بود. ولی خداییش امروز یکی التماس می کرد ازش واکس بخرم. اگه گفتین واکسه چند بود؟ 2000 تومن ناقابل به جان خودم. بنزین هم که کارتی شده و تاکسیا هم که معلوم نیست، یکی هزار تومن می گیره یکی دو هزار و پونصد تومن. دیگه چند روز دیگه اگه رفتین سوپری یک کیلو تخم مرغ بخرین گفت 8900 تومن تعجب نکنید.
Monday, May 21, 2007
داره از ابر سیاه خون می چکه
اینجا... انگار همین جا همه چیز توی مغزم اتفاق افتاده...! صورت خون آلود دختر... افسرهای نیروی انتظامی... مردم...
صندلی را کنار می کشم و از صفحه مانیتور دور می شوم...
ای کاش از صفحه زندگی مردم این کشور دور می شدم. روزها می گذرد و من مدتهاست با شرم ملیتم را بیان می کنم. نام ایران را که می شنوم تمام خاطرات زنندۀ این سالها مرا به اوج تنفر می رسانند. اوج تنفر جاییست که مردم هیچ اعتراضی به این بازی خونین نمی کنند. اوج تنفر جاییست که به دست ماموران امنیت چکه چکه خون از چهره ای بی گناه می ریزد و هیچ کس جرئت حرف زدن به خودش نمی دهد. اوج تنفر جاییست که عده ای هر روز عقده های چند ساله شان را با باطوم به سر مردمان می کوبند. اوج تنفر همان جاییست که نشسته ایم. همان جایی که زندگی می کنیم یا شاید محکوم به زندگی کردنیم.
چه کسی جرئت دارد به این عکس ها نگاه کند؟ چه کسی جرئت دارد فقط چند ثانیه به آنها خیره شود؟ شما را شرم نمی شود؟ من که نتوانستم. و این روزها عکس های زیادی را نمی توان دید.
من هم خسته شده ام مثل همۀ شما:
یلدا، میترا خلعتبری، مسیح علی نژاد، پرستو دوکوهکی، سعید پور حیدر، مریم شبانی، قم امروز و خیلی های دیگر که نوشتند...
Tuesday, May 15, 2007
سرطان…
نمی دونم این غده ای که توی بدن آدم شروع به رشد می کنه چه حکمتی داره… آدم رو می خوره و می کشه. وقتی کشت، خودش هم می میره. . دقیقا مثل دولت مردای ایران می مونه. حرف حساب حالیش نمی شه، یه ذره سیاست هم نداره. اونوقت آدم میاد خودش رو با قرص و دوا و شیمی درمانی و کوفت و زهرمار کچل می کنه که بیا خوب شو، اونم مثل مرد روی حرفش واستاده که آقا من باید تو رو بکشم.
زندگی خیلی هم منطقی نیست… این رو باید پذیرفت دیگه.
——
پ.ن: این روزا همسایۀ ما همیشه یه کلاه روی سرش می زاره و اینور اونور می ره.
Wednesday, May 9, 2007
بعثت روزیست که…
استاد زبان:
“Valentine is a day when American people give cards to the ones they love”
“Halloween is a day when American people wear different costumes”
“Besat is a day when Iranian People…
بچه ها ایرانیا تو روز بعثت چه کار می کنند؟
یکی از بچه ها:
“Sleep.”
—–
پ.ن: اینم از فعالیتهای شاد ایرانی ها در روزهای عید…
Monday, May 7, 2007
نمایشگاه کتاب تهران
امسال هم نمایشگاه کتاب در تهران برپاشده و من هم از توی تلویزیون یه عالمه نگاش کردم… بسیاری از دوستان به خاطر اینکه نمی تونم به نمایشگاه بیام تبریک گفتن و اظهار داشتن نرفتن به نمایشگاه بسی راحت تر از رفتن به آن جاست. به نشریات هم که لطف کردن و اصلا نمایشگاه نشریات رو معلوم نیست چی کارش کردن. من که اگر تهران بودم عمراً نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم و از نمایشگاه باز دید نکنم ولی در این حالت آدم وجدانش راحته، هر وقت موقع نمایشگاه کتاب مشهد شد اونوقت می رم کتاب می خرم… به تهرانی ها پیشنهاد می کنم برای اینکه اعصابتون خورد نشه چند روز رو به مسافرت برین تا فکر رفتن به نمایشگاه به سرتون نزنه.
پیشنهاد سورئالیت هم خوبه…
Sunday, May 6, 2007
جهل مرکب
امروز یه بنده خدایی کنار من نشسته بود و هر چند دقیقه یه لغت انگلیسی می گفت و از من معنیشو می خواست…! از آخر که همۀ معنیاشو گرفت خیلی جدی گفت: “آقا شما این همه زبان خوندیدن… این همه وقت گذاشتین… اصلاً ارزششو داشت؟!!”
و سرشار از اعتماد به نفس راهش رو کشید و رفت… حتی فرصت نداد جوابشو بگیره… انگار انقدر از حرفش و جواب من مطمئن بود که نیازی به گرفتن جواب نمی دید…
آخه بندۀ خدا… اگه یه کاری رو نکردی چرا می خوای ثابت کنی بقیه که کردن، اشتباه کردن؟… من کارم اشتباه بوده که زبان کار کردم یا تو که نکردی…؟
——-
پ.ن: می گن یه بار گربه دنبال خونوادۀ موشها می کنه… موشها فرار می کنن و توی لونه قایم می شن اما گربه دست بردار نبوده و پشت در کشیک می داده… آخر سر بابای موشها شاکی می شه و می ره دم در و واق واق سگ در میاره و گربه فرار می کنه. بعد هم میاد خونه به پسرش می گه: “پسرم… اینه مزایای یاد گیری زبانهای دیگه”
Saturday, May 5, 2007
یک "تو"ی خیلی عجیب
اونقدر خوشحال شدم که بقیه رو فراموش کردم. من که هیچ وقت این چیزا یادم نمی مونه ولی فکر می کنم یک ماهی می شد ندیده بودمت و با اینکه ظاهرم خیلی رو به راه نبود به دیدنت اومدم.
خوب که فکر می کنم می بینم اونقدرا هم ظاهر مهم نبود، خیلی وقت بود مزۀ رودررو بودن با تو رو نچشیده بودم و این رودررو بودن رو می شد بدون ظاهر زیبا هم چشید.
شاید از دنیا و فلسفۀ دست نیافتنیِ بودن حرف می زدیم… بحثی که خیلی برام لذت بخشه… دفاع تو از دین و من از منطق…!
شاید از از اخبار و سیاست حرف می زدیم… از نابسامانی اوضاع وطنی که دیگه مدتهاست ناامیدمون کرده…!
شاید با هم از گذشته حرف می زدیم… راهروهای تاریک خاطراتمون رو یکی یکی قدم می زدیم و می خندیدیم!
شاید صادقانه از اشتباهاتمون حرف می زدیم… از کوتاهیا و گاهگاهی فراموشکاریامون… و در آخر همۀ اشتباهاتمون رو فراموش می کردیم!
و شاید همه چیز رو فراموش می کردیم و سایۀ گناهانمون رو روی دیوار عشق پر رنگتر می کردیم و لذت می بردیم… چند گناه کوچک!!!
اما هیچ کدوم از این کارا رو نکردیم… ما فقط همدیگه رو دیدیم…! و من هنور هم منتظرم…
——
پ.ن: راستی راستی عجیب شدیا…!!!