Saturday, November 22, 2008

فصل ها

چه سرد است زردیِ این روزها...
گویی پاییز و زمستان در هم تنیده‌اند...

هیچ حس می‌کنی حال و هوای شاعرانه‌ی عشق‌بازی این دو فصل را؟


نگاهی به من زرد بیانداز و تن همیشه سردت...
زردیِ من چه کم از پاییز دارد،
در برابر سردی تنت؟

Thursday, November 6, 2008

رویا

می توان طعم شیرین لبانش و
حتی خنکای دهانش را از پس مانده ی سیگارش چشید...

پاندا

Tuesday, November 4, 2008

آبی




پشت آن دیوار آبی بلند...
این چه آتشی است،
که اینگونه شعله می کشد در سرخی سینه ام...

Saturday, November 1, 2008

حضور...

و شاید روزی،
نیامدنت نه به دلیل حضور آنها...
که به دلیل نبود من باشد

شبانه

امشب خسته ام از کندن کوهی
که برای کندنش،
خیال خام رسیدن به هیچ شیرینی نبود...

Friday, October 31, 2008

شبنم

من هم ایمان دارم
به باران،
به شب بو،
به شبنم،
و به نور...

و به ابری که می بارد بر شب بو،
برای شبنمی به قیمت نور!

Sunday, October 26, 2008

Attack


چه ناجوانمردانه از عمق "گذشته" به "حال" حمله می بری... تویی که می دانی در حمله از گذشته بسیار آسیب پذیرتر از حمله از پشتم...!

Sunday, October 12, 2008

و تلاش می کنیم...

آدمی تلاش می کند...
تا به آنچه که می خواهد برسد٬
و اگر خوب تلاش کند آن را به دست می آورد...

آنگاه تلاش می کند...
تا آنچه که می خواهد٬ به خاطره تبدیل نشود؛
اما از تلاش کردن خسته می شود و آن را از دست می دهد...

آنگاه تلاش می کند...
تا خاطره ی آنچه را که می خواست٬ فراموش کند...
و اگر خسته شد...
خسته شده است فقط...
باز هم تلاش می کند...

Monday, October 6, 2008

عشق بازی نگاه ها

نگاهت می کنم... پوست تنت را با نگاهم لمس می کنم و می بوسم... آرام آرام تا چشمانت پیش می روم و نگاهم را در چشمانت فرو می کنم... هزاران بار سعی می کنم تا به انتهای چشمانت برسم... می بینی عزیزم؟ چشمانم خیس عرق شده اند...! اما نباید دست بکشم... باید تا آخرش بروم و این لذت را به انتها برسانم... هزاران بار دیگر سعی می کنم و هزاران بار دیگر نمی توانم و چشمانم خیس تر می شود... نمی خواهم به به پایان این عشق بازی عجیب برسم اما خیسی جلوی چشمانم را می گیرد و گلویم به هق هق می افتد و چشمانم ارضا می شوند...

---
حال عزیز دلم، هر آنقدر که می خواهی از هم خوابگی با من فرار کن... برای گرفتن لذت عشق بازی از من باید از دیدرس من خارج شوی!

Thursday, September 25, 2008

بوسه

زیبایی لبها فقط به هنگام لبخند دیوانه کننده می شود، و تو نشسته بودی کنار من و چندین دقیقه مدام لبخند می زدی! نمی دانستم چطور نگاهت کنم، چشمانم طاقتش را نداشت... و تو خیسی چشمانم را دیدی! اما مگر می شد از آنهمه زیبایی گذشت؟ چند لحظه نگاهت می کردم و باز رویم را بر می گرداندم تا با بغضم سر و کله بزنم!
با خود فکر می کردم که چطور باید این زیبایی را بوسید و فکرم به هیچ جا نمی رسید! تو همچنان لبخند می زدی و من همچنان با بغضم درگیر بودم... دیگر به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم! لبهایم را روی لبهایت گذاشتم و بوسه را به تو سپردم... تو خودت همه راه را رفتی و لذت بخش ترین بوسه ممکن را به من هدیه کردی...!

راستی عزیز من، فکر می کنی چند بار دیگر می توانی آنطور کودکانه مرا ببوسی؟