چشمهایش را که گشود، نه دهانی درون آینه بود و نه مردی و نه آینهای...
Thursday, November 26, 2009
Blindness
چشمهایش را که گشود، نه دهانی درون آینه بود و نه مردی و نه آینهای...
Thursday, November 12, 2009
Sunday, October 18, 2009
صدای زنگ
نمیدانم این ساعت را چه کسی اینگونه کوک کرده است و کنار گوشم گذاشته است...
نمیدانم ساعت چند است...
نمیدانم جقدر از صبح گذشته است...
نمیدانم چقدر به پایان شب باقیست...
صدای زنگ میآید و من باید برخیزم... برخیزم که زندگی کنم تا انتهای شبی که نمیدانم کی به سرانجام میرسد!
صدای زنگ میآید و شب به انتهایش نزدیک میشود و من هنوز خوابم...!
من خوابِ خوابم و در خواب میبینم که زندگی مرده است و من در دریای عشق غرق شدهام و خورشید که میتابد تا ابر سفر میکنم و باران که میبارد بر چترهای رهگذران فرود میآیم!
آه... این زنگ لعنتی قطع نمیشود؟!
صدای زنگ میآید و گوشهایم دیگر طاقت شنیدن ندارند... باید برخیزم و زندگی کنم... اما خواب...
من خوابِ خوابم و در خواب زندگی را کشتهام و به دنبال کسی میگردم که چترش را بسته است و به آسمان خیس مینگرد و من در چشمانش زندگی میبینم!
آه این زنگ لعنتی...!
مرا بیدار کنید... مرا بیدار کنید تا زنگِ یکنواختِ زندگی مرا به گور نبرده است...
چرا که فقط چند ساعت به انتهای زندگی مانده است و من هزار خواب ندیده دارم و هزار دریا و چتر و آسمان و ابر که باید به همهشان سر بزنم و به دنبال رهگذر بی چتری بگردم که در چشمان پر از زندگیاش فرود آیم...
صدای زنگ... صدای یکنواخت زنگ...!
مرا بیدار کنید تا زندگی کنم اندکی...
Thursday, September 24, 2009
آدمیت
آدمیت را شخم زدند!
------------
پ.ن: نمیدانم آیا باز هم سبز میشود این قلم در این کویر پر حرارتِ دروغ و فتنه و فریب؟
Wednesday, August 26, 2009
از گذشته
به مشتی روزمرگی!
----------
من از پشت مه غلیظ دود سیگار گوشهی لبم، خودم را دیدم که از گذشته آمد و ایستاد...
و هنگامی که فنجان قهوه را بالا میآوردم، نگاهی حقیرانه به من انداخت و رفت...
و من شرط میبندم که چشمانش،
چشمان من بود، درست آن زمان که به آینه مینگرم و خود را به مرگ محکوم میکنم!
من زندگیام را باختم...
این را مردی به من گفت که مرا با نگاهی کشت و رفت!
Thursday, August 13, 2009
هزار و یک شب
نمیدانم به کدامین شبِ این هزار و یک شب دلبستهای!
داستان امشب که تمام شود...
هر دو به خواب خواهیم رفت و فردا شب...
پیش از خواب به سراغ داستان دیگری خواهیم رفت!
پس از این...
تو دیگر به هیچ قصهای دل نخواهی بست!
Friday, June 26, 2009
بیایید خشونت خود را کنترل کنیم!
اما نگرانی من از آنجا شروع میشود که گاهاً میبینم و میشنوم که بعضی از ما، مردم را به خشونت علیه افرادی دعوت میکنند که اکثراً از روی سادگی و با اتکا بر دروغهایی که دولتیان سالهاست در گوششان میخوانند دست به حمایت از این دولت میزنند.
ما نباید فراموش کنیم که دولت تمام تلاشش را برای فریب مردم به کار بسته است و بسیاری از مردم فریب دولت را میخورند، اما حال که ما فریب نخوردهایم نباید همچون فریب خوردگان دست به سرکوب مخالفینمان بزنیم، بلکه باید تا آنجا که میتوانیم آنان را تحت تاثیر قرار داده و به سمت خود بکشانیم. اگر آنان نمیتوانند خشم و ترس خود را عاقلانه کنترل کنند، ما باید این را به آنان بیاموزیم که خشمی که کنترل نشود، به حماقتی عظیم تبدیل میشود.
به خوبی مشخص است که دولت ما به خشم ما نیازمند است. همانطور که در تصاویر پخش شده از رسانههای دولتی میبینیم، مشهود است که سعی شده است خشونت ما را خشونتی مضر که به مردم زیان فراوان میرساند جلوه بدهند. حال اگر ما آنچه را که آنان میخواهند به راحتی در اختیارشان بگذاریم به طور قطع آنان را به پیروزی نزدیکتر کردهایم.
ما نباید سکوت کنیم، بلکه با خشونتی کنترل شده اعتراض میکنیم تا آنان که با چنگ و دندان صندلیهایشان را نگه داشتهاند، نتوانند بیش از این با فریب مردم به کار خود ادامه دهند.
Sunday, June 21, 2009
دادگاه
فریاد شکایت نزد کدامین قاضی شهر بریم؟
که در شهرتان...
قاضی بسیار...
اما قضاوتی نیست.
و قاضیان، سخن از دادی میگویند...
که در بیدادگاه خونین خیابانهای شهر...
کشته شد.
از دادی که دیر زمانی است
مردم شهر
جنازهاش را با خون تشییع میکنند.
Tuesday, May 12, 2009
جهنم
بهشت در کجای چشمان توست که اینگونه آرامم میکند؟
و جهنم در کجای این بهشت نهفته است؟
که تنها در یک لحظه،
این چنین مرا میسوزاند اگر گناهی مرتکب شوم!
Saturday, May 9, 2009
ترس
من از تکرار این اعصار بی افسار می ترسم
از این عاشق کش رنج آور بیمار
از این بی زین سوار مست
از این حیوان دد خوی تهی انگار
از این مهمیز و شلاق جهان تشنه بر خونم
از این ننگین سرای تارک قلبم
از این ابلیس گون حکاکی منقوش در چشمم
من از تنهایی تنها و تاریک خدا مانند می ترسم.
حریفانم به زردک می فریبند ابلهان سرخوش مخمور
فقیرانش به حیلت می نشانند اشک بر مژگان مرد کور
نه از لطف تو کز داروی بعد از مرگ می ترسم.
من از فرهاد کش آهی درون سینه ی شیرین
از این بی خویشتن بی تو
از این نامردمی با من
از انسانی بدور از هرچه باید بود
از این نابود
از این سرگشتگی, عصیان
از این نابخردی با جان
از این تن را به جو دادن
از این دل را به تو دادن
من از رنگین کمان حکمت و اندیشه و تقدیر می ترسم.