Wednesday, November 28, 2007

خاطرات روسپیان سودازده من

"ای  كاش زندگی چیزی نبود كه مثل  رود گل آلود هراكلیت بگذرد، بلكه  فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به آن رو شویم وطرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ میشد."
                                     - گابریل گارسیا مارکز، خاطرات روسپیان سودازدۀ من

از آنجایی که توی کشور ما پس از اینکه چیزی توقیف می شه، 95% مردم بهش دست پیدا می کنن، من هم پس از توقیف چاپ دوم کتاب "خاطرات دلبرکان غمگین من" نوشتۀ "گابریل گارسیا مارکز"، نسخۀ اینترنتی این کتاب رو با نام "خاطرات روسپیان سودازدۀ من" با ترجمۀ "امیرحسین فطانت" به راحتی به دست آوردم.
باید بگم این کتاب بر خلاف اونچیزی که از عنوانش به نظر می رسه، و همونطور که از نام نویسندش پیداست، یک شاهکاره! پرداخت دقیق به جزئیات، و وصف دقیق روحیات قهرمان داستان، که یک پیرمرد 90 ساله است آدم رو لحظه به لحظه بیشتر به خودش جذب می کنه؛ به طوری که خوندن سه، چهار صفحۀ اول کتاب برای اینکه تو رو متقاعد کنه که تا آخرین صفحۀ این رمان 100 صفحه ای دست از خوندن بر نداری، کافیه.

roospain

البته، باید از وزارت ارشاد عزیز هم که با توقیف کردن این کتاب، هم باعث گسترش اینترنتی کتاب و هم باعث کنجکاوی من برای خوندنش شد، تشکر کنم.

در ضمن... نسخۀ PDF این کتاب رو می تونید از اینجا دانلود کنید...!

Tuesday, November 27, 2007

کاشکی...

هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نسب
زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ...؟
زین چه حاصل جز فریب و جز فریب...؟

باز می گویند که فردایی دگر،
صبر کن تا دیگری پیدا شود
نادری پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود...

--
این شعر، یکی از اشعاریه که در عین نا امید کننده بودنش، به دل آدم می شینه! هر چند این شعر رو مهدی اخوان ثالث (م. امید) در دوران محمدرضا پهلوی، تحت تاثیر عواقب کودتای 28 مرداد 1332 سرود، اما مثل اینکه این قصه همچنان ادامه داره.

Thursday, November 22, 2007

یک خطای دیدِ "فرهنگی"

یک تئوری جالب وجود داره که می گه: " ادراک شما از آنچه می بینید، می تواند نتیجۀ محیط و فرهنگی باشد که در آن زیسته اید."
به تصویر زیر نگاه کنین... چیزی که می بینین تا حد زیادی بستگی به جایی داره که توش زندگی می کنین:

 optical illusion

خوب؟! چی دیدین؟
تقریبا همۀ مردم شرق آفریقا، گفتن که اون خانوم داره یه جعبه یا همچین چیزی رو با سرش نگه می داره و این افراد زیر یک درخت نشستن، و غربی ها هم گفتن که اونها توی یک اتاقن و بالای سر اون خانوم هم یک پنجره است.

و همینطور:
این فونت نستعلیق رو که کاملا استاندارد طراحی شده و به راحتی قابل استفاده است رو از دست ندین.

Thursday, November 15, 2007

Only if I could!

سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم.

- بر گرفته از وبلاگ رد پای من

در حاشیه:
- شما رو به یک آرایشگاه مجازی با حجم 6.2 مگابایت دعوت می کنم...! فراموش نکنید که برای ورود به این آرایشگاه استفاده از یک هدفون استریو الزامی است.

Tuesday, November 13, 2007

To Do List Book!

tdlheader_740

حتما تا به حال براتون پیش اومده که یک لیست از کارهایی که باید انجام بدین رو برای خودتون درست کنین. کارهایی مثل خریدهای روزانه، تلفنهایی که باید بزنین یا چیزایی که باید راجع بهشون فکر کنین.
کسانی که این لیستها رو درست می کنن یه اینکه ممکنه کس دیگری هم لیستشون رو بخونه فکر نمی کنن، به همین دلیل گاهی توی این لیستها چیزای عجیب و بامزه هم پیدا می شه.

خانوم ساشا کیگن از 7 سال پیش شروع به جمع آوری این لیسها کرده. این خانوم با شروع یک مجله به نام "To Do List" از همه درخواست کرد که این لیستها رو براش بفرستن. حدود پنج هزار لیست جمع آوری شد و بالاخره یک کتاب به چاپ رسوند.
بعضی از این لیستها واقعا خوندنی ان... مثلا شخصی کارهایی رو که باید قبل از مرگ انجام بده رو لیست کرده، یا شخصی لیست کارهایی رو که قبل از حامله شدن باید انجام بده رو نوشته!!!

ممکنه خرید این کتاب توی ایران مشکل باشه، با این حال حتما یک نگاه به این وبلاگ بندازین.

همچنین موجود است:

Wednesday, October 31, 2007

زندگی کورکورانه من!

همۀ واقعیت اطراف من شامل چیزهایی می شه که می تونم ببینمشون، لمسشون کنم یا بچشمشون. اما نمی دونم این چیزهایی که می بینم آیا واقعا وجود داره یا چشمای من اونها رو به وجود آورده. همه چیز به نظرم عجیب و نا شناخته می رسه.
این دنیایی که آدما به نظر خودشون دارن می سازنش واقعا کجاست؟ چرا هیچ کس نمی دونه برای چی سعی داره دنیا رو زیباتر کنه؟ مگه نسلهای بعد از ما به کجا قراره برسن؟ مگه آخر زمان چه خواهد شد؟ اصلا آیا آخری بر این رمان وجود داره؟ چه بسا انسانها منقرض بشن و زمان همچنان ادامه داشته باشه...!!!
- حتی نمیدونم چرا باید سعی کنم که زنده بمونم...! یا چرا باید خوب زندگی کنم! اگر می گن ثروت فقط به درد این دنیا می خوره اما علمی که تمامش بر مبنای قوانین این دنیاست پس از مرگم به چه کار من مباد؟

------------------------
پ.ن نداریم!

Monday, October 22, 2007

خدا...

هر کدوم از ما توی فکرمون به خدایی ایمان داریم که به نظر خودمون دانای مطلقه... بر اساس منطق انسانی برای کسی که دانای مطلق باشه زندگی کردن بی معنا می شه! منظورم اینه که اگر کسی همه چیز رو بدونه مسلما هیچ رغبتی به زندگی پیدا نمی کنه! و نیز اگر خدا از آینده ی انسان ها با خبر باشه، چه دلیلی برای آفریدن ما داشته؟ اصلا چه دلیلی برای زندگی داشته؟
البته این منطق منه که اینجوریه! با تمام ارادتی که من نسبت به جناب خدا دارم، این قضیه برای من غیر قابل قبوله!

پ.ن1: خیلی درگیرم این روزها! من رو حلال کنید... ممکنه از فرط خستگی یکی از همین روزها به ملکوت اعلا بپیوندم...!!!
پ.ن2: در نظر داشتیم که قالب اینجا رو عوض کنیم! نظرات شما صمیمانه مورد قبول حق قرار گیرد!

Monday, October 15, 2007

سریالهای ناتمام

این روزها همۀ سریالها به خوبی و خوشی مشغول تموم شدنند... و ما هم که نشسته ایم و پایان خوش این سریالها رو که همه مون ازش خبر داشتیم، نگاه می کنیم. همۀ مریض ها شفا پیدا کردن، همۀ آدم بدها به راه راست هدایت شدن و همۀ عاشق و معشوقا به هم رسیدن ( عروسیشونم مثل همۀ فیلم ها و سریالهای ایرانی توی یه حیاط بزرگه که یه حوض گنده وسطش داره و چراغونی هم شده)
باشه تا ماه رمضون بعدی و سریال های بعدی و پایان خوششون... و مردمی که دوباره می شینن به نگاه کردن تک تک سریالها و گاهی اشک می ریزن و گاهی ذوق می کنن!
این وسط باز لایحه های عجیب مجلس و طرح های خشونت آمیز نیروی انتظامی و حکم های اعدام و سنگسار  و بازداشتهای پی در پی دانشجوها و اساتید هم فراموش می شه...
درسته که دولت خرابکاری زیاد می کنه... ولی بلده که چه جوری سر مردم رو گرم کنه! مگه نه؟

پ.ن1: در پی آموزش های سریالهای ماه رمضون، دختری گاو صندوق پدرش رو به شیوۀ رز تخلیه کرد و نیز پسری به شیوۀ آقا مصطفی صاحب همسر شد.
پ.ن2: بودجه واردات بنزین ته کشید!!! دماغ دولت گویا بدجوری سوخته...
پ.ن3: بی خود منتظر نباشین دلیل نبودنم رو بگم! از این خبرا نیست!

Saturday, September 29, 2007

فارسی + عربی؟

من که اصولا با این سریالهای ماه رمضون مشکل دارم، ولی شنیدم که یه بنده خدایی به نام پری خانوم در یه سریالی به نام اغماء، لطف فرموده در مورد زبان فارسی اظهار نظر کرده. تا اینجا مشکلی نداره منتها این نظر ایشون مبنی بر این بوده که زبان اصیل فارسی به مقدار زیادی ناقصه و اگر با زبان عربی مخلوط نشه، اصلا قابل استفاده نیست!
به نظر شما این حرف درسته؟
البته من در جریان هستم که 30 تا 40 درصد زبان فارسی امروز ما، کلمات عربیه ولی اینکه بدون این کلمات نمی شه کاری از پیش برد یه کم بحث بر انگیزه! نظرتون چیه؟

----------------------
پ.ن1: با توجه به اینکه رئیس جمهور آمریکا مدتهاست قصد سفر و سخنرانی در ایران رو داره، منتها روش نمی شه بگه، آقای احمدی نژاد خیال ایشون رو راحت کرد!
پ.ن2: آخرین رئیس جمهوری آمریکا، که به ایران اومد جیمی کارتر بود (سال 1977).
پ.ن3:دوستان اگر هنوز وبلاگ ندارین بیاین برین از این خانوم 108 ساله یاد بگیرین و خجالت بکشین!
پ.ن4: من با صدای هارد کامپیوتر هیچ مشکلی ندارم... حتی موقعی که داره خیلی خیلی زور می زنه... ولی من نمی دونم آخه این روزا این شکم من آیا روزی 25 بار ویندوز لود می کنه؟

Sunday, September 23, 2007

نوستالژیا؟؟؟

اول مهر است این روزها... و ما شدیدا دچار نوستالژیای حاد شده ایم...! منتها این نستالژی ما ربطی به تخته سیاه و کت و شلوار سرمه ای و گچ و ساندویچ های کالباس نداره، نوستالژیِ چیزایی که هیچ وقت نداشتیمه...
مثلا من همیشه دوست داشتم با این اتوبوسای زرد که روش نوشته School Bus برم مدرسه...
یا مثلا دوست داشتم توی کتاب ادیبیاتم 4 تا شعر از شاملو و دو تا داستان از هدایت می بود که با دبیر ادبیاتمون روشون بحث کنیم...
یا دوست داشتم روی نیمکت بغل دستیم عوض دو تا هیکل گندۀ ریشو، دو تا دختر می بود... (چیه خوب...؟ دوست داشتم دیگه)

چه کنیم که گذشت اون زمان و دست زمانه ما را بدین نقطه که هستیم پرت کرد، که از بخت بد ما گویا نشونه گیریش هم اندکی بد بود...

----

پ.ن 1: ما شدیدا نمی دانیم اگر این خدا ما را با خوردن یه کوفتی از بهشت شوتمون کرد، الان ما چه کوفتی بخوریم که از زمین شوتمون کنه؟
پ.ن 2: زندگی بدون موبایل چقدر سخته...؟! خدا انشالله موبایل های همه تون رو توقیف کنه تا من رو درک کنین.
پ.ن3: چرا اینقدر آلمانی سخته؟ یکی یه راهکار بده من می خوام آلمانی یاد بگیرم.