۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

از گذشته

من زندگی‌ام را باختم...
                          به مشتی روز‌مرگی!

----------
من از پشت مه غلیظ دود سیگار گوشه‌ی لبم، خودم را دیدم که از گذشته آمد و ایستاد...
و هنگامی که فنجان قهوه را بالا می‌آوردم، نگاهی حقیرانه به من انداخت و رفت...

و من شرط می‌بندم که چشمانش،
چشمان من بود، درست آن زمان که به آینه می‌نگرم و خود را به مرگ محکوم می‌کنم!

من زندگی‌ام را باختم...
این را مردی به من گفت که مرا با نگاهی کشت و رفت!

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

هزار و یک شب

ای ساده دل‌...!
نمی‌دانم به کدامین شبِ این هزار و یک شب دل‌بسته‌ای!

داستان امشب که تمام شود...
هر دو به خواب خواهیم رفت و فردا شب...
پیش از خواب به سراغ داستان دیگری خواهیم رفت!

پس از این...
تو دیگر به هیچ قصه‌ای دل نخواهی بست!