۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

دو راهی

- مگر در نقشه دو راهی بود؟!
- نه!
از خودرو پیاده می‌شوی. جایی میان یک جاده‌‌ی خلوت، خیره به یک تابلو زنگ‌زده‌ی خاک خورده در جلوی یک دوراهی... خسته و درمانده در کنار یک خودروی قدیمیِ کثیف... خیال وهم‌اندود رویای انتهای راه را که بارها با هم آن را مرور کرده بودید، بازبینی می‌کنی... چه کسی این دوراهی را اینجا گذاشته است؟!
- حالا به نظرت از کدام راه برویم؟!
کسی پاسخ نمی‌دهد... تا فرسنگ‌ها آن طرف‌تر کسی دیده نمی‌شود. کم کم هوا رو به سردی می‌رود. دوباره می‌نشینی داخل خودرو و در را می‌بندی.
- از کدام راه برویم؟!
پاسخی نمی‌آید. نگاهی به صندلی خالی کنارت می‌اندازی... هنوز گرمی تن یک نفر روی صندلی حس می‌شود ولی کسی آنجا نیست. تمام مدت مسیر آنجا بود.
دوباره رویای انتهای مسیر را مرور می‌کنی... خورشید کم کم در حال غروب کردن است و چیزی نمانده است که شب جاده را در برگیرد و تو باید جایی پیدا کنی که شب را در آنجا بمانی. نگاهی دوباره به جاده می‌اندازی... گویی تا ابد ادامه دارد و تو بی‌دلیل در میان راه ایستاده‌ای... به یاد می‌آوری که چیزهایی راجع به یک دوراهی با کسی می‌گفتید ولی دوراهی دیده نمی‌شود. کسی هم این دور و بر نیست. سویچ را می‌چرخانی و به پدال گاز فشاری می‌آوری و دوباره حرکت می‌کنی.
هنوز گرمی تن یک نفر روی صندلی حس می‌شود.

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

عدالت

اینکه زندگی فقط یک بار اتفاق می‌افتد همه ما را به بازیگرانی تبدیل می‌کند که بدون تمرین به روی صحنه رفته‌ایم و باید بدون اینکه سناریوای در کار باشد بهترین اجرایمان را انجام دهیم. هر کدام از تصمیمات ما می‌تواند به ظاهر درست باشد ولی نتیجه‌ای عکس بگذارد و ما هیچ روشی برای دانستن این نداریم. این مساله مسئولیت زیادی بر دوش ما می‌گذارد و تصمیم‌گیری را سخت می‌کند. گاهی به دین رجوع می‌کنیم، گاهی به دل، گاهی به عقل و گاهی هم به حافظ ولی در نهایت باز هم با ترس و لرز تصمیممان را می‌گیریم و تا آخر هم نمی‌فهمیم تصمیمی که گرفتیم نتیجه‌ی بهتری داشت یا تصمیمی که نگرفتیم. اینکه زندگی فقط یک بار اتفاق می‌افتد از این نظر بی‌عدالتیست.

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

زمان

می‌گویند نپرسیدن عیب است. من بارها پرسیدم که دلیلش را بدانم. بعضی وقت‌ها آدم نمی‌تواند بدون دلیل با بعضی چیزها کنار بیاید. دو سه باری هم که برایت دلایل بی ربط می‌تراشند شروع می‌کنی به کلنجار رفتن با خودت. شروع می‌کنی به راه رفتن در اتاق. بعد که اتاق کم کم تنگ می‌شود، لباست را تنت می‌کنی و می‌زنی به خیابان‌های شهر. تمام خاطراتت را مرور می‌کنی و در تک تک شان به دنبال دلیل می‌گردی. باران هم که بیاید انگار خاطرات تازه‌تر می‌شوند و دردناکتر. تو هم راه می‌روی و باران لباس‌هایت را خیس می‌کند و خاطرات چشم‌هایت را. آخرش هم بدون اینکه چیزی پیدا کنی با حالی بدتر از قبل برمی‌گردی به همان اتاقی که حالا تنگتر شده است و می‌نشینی تا زمان آرامت کند. بعضی چیزها دلیل نمی‌خواهد. زمان می‌خواهد.