Monday، February 08، 2010

آخرین‌ها...

آنقدر در با هم بودن اسراف کرده‌ایم که جایی برای خداحافظی نمانده است... روز آخر روز به روز نزدیک‌تر می‌شود و من روز به روز بیشتر در بیشتر ماندن با تو غرق می‌شوم و تو هم هیچ به روی خود نمی‌آوری که فردایی را باید با فراموش کردن من سر کنی...
می‌شناسم آن لحظه‌های آخر را که زبان، قربانی نگاه آخر می‌شود و آدم تمام قناعتش را یکجا برای بوسه‌ی آخر لازم دارد... می‌شناسم آن لحظه را که یکی می‌رود و دیگری خیره به پاهایی که به آن سو قدم بر می‌دارند به فردای خالی می‌اندیشد.
نمی‌دانم چرا نمی‌شود برایم "هیچ‌گاه از پیشم نرفتن" به یادگار بگذاری؟... یا چرا نمی‌شود آن شب که می‌روی فردایی نباشد که تو نباشی؟... اصلا آن شب که تو می‌روی را چرا نمی‌شود از وسط زندگی جدا کرد و به انتهای زندگی دوخت؟

حال که باید بروی و من باید تا انتهای بر نگشتنت، فراموش کنم تمام لحظات رفتنت را، زودتر تمامش کن... آن لحظه‌ي آخر جوری نگاهم کن که نفس‌ از گلویم بیرون نیاید و قدم‌های آخرت را جوری بردار که سینه‌ام از میان بشکافد... حال که باید بروی خوب برو... طوری که بودنت تمام لحظه‌ی آخر را پر کند و رفتنت به یکباره مرا از هیچ پر کند...!‌

من قسم می‌خورم به تمام دوست داشتنم که تو را فراموش خواهم کرد اگر آن لحظه‌ی آخر مرا زنده بگذاری و بروی...! فراموشی رسم زندگی‌است و من و تو این رسوم ناجوانمردانه‌ای را که همیشه با آنها جنگیده‌ایم تا شکست‌هایمان را برای این و آن تعریف کنیم می‌شناسیم...! تو برو! اما این‌بار طوری که شکست نخوریم! طوری که ما برویم و زندگی بماند با آن رسم و رسوم دست و پا گیرش و مردمانی که هر روز تن می‌سپارند به زنده ماندن و جنگیدن و شکست خوردن.

-----
پ.ن: love note

Friday، January 08، 2010

هراس…

نگاهش کردم… مرا فروخته بود به نمی‌دانم چه مبلغی و حال که همه چیز را فهمیده بودم و مبهوت نگاهش می‌کردم، اشک در چشمانش حلقه زده بود…
نمی‌توانستم انکار کنم که دوستش داشتم و دوستش داشتنم بود که مرا به آن حال انداخته بود و او را به آن حقارت متهم کرده بود…! مرا فروخته بود و دستانش می‌لرزید… حال که مرا فروخته بود و من همه‌چیز را فهمیده بودم و مبهوت نگاهش می‌کردم، دستانش می‌لرزید و مرا می‌آشفت… می‌ترسید و من هم می‌ترسیدم از ترسش و از نگاهش می‌خواندم که از من انتظاری دارد… که بلایی سرش بیاورم… که تقاص فروختنم و تمام آنچه با من کرده بود را یک‌جا پس دهد و من می‌ترسیدم از ترسش چرا که هیچ نداشتم که به او بدهم… نه تنفری و نه حتی آهی از روی افسوسی که گویی سال‌هاست با خود به دوش می‌کشم…! هیچ نداشتم و نگاهش آشفته‌ام می‌کرد… چشمان کسی که مرا فروخته بود و می‌دانست که می‌دانم و می‌ترسید و من از ترسش هراس داشتم!

عاقبت نمی‌دانم… کشتنش بود که بی هیچ تنفری به سراغم آمده بود و با صدای وهم آلود آژیرها و نورهای آبی و قرمز آمیخته شده بود یا کشتنم… او مرا فروخته بود و من مرده بودم و او هم جایی میان نورهای آبی و قرمز محو شده بود… نمی‌دانم مرده بودم یا مرده بود و یا مرده بودیم... اما می‌دانستم به من خیانت کرده بود و مرا فروخته بود به نمی‌دانم چه مبلغی و می‌دانست که می‌دانم و من چشمانش را می‌دیدم که هراس دارند و از هراسشان می‌ترسیدم…!

Sunday، January 03، 2010

وداع...

یک شب برگ برگ نوشته‌هایم را در حیاط پشتیِ خانه روی هم خواهم چید و خودم، در بالاترین نقطه‌‌ی نوشته‌هایم دراز خواهم کشید… سیگاری روشن خواهم کرد و به اندازه‌ی چند پک به آسمان یکنواخت شهر مرده نگاه خواهم کرد و سیگار نیمه تمام را بر روی نوشته‌هایم رها خواهم کرد تا گر بگیرند و تنم را همانطور که روحم را سوزاندند، خاکستر کنند…

آری… تنها آن‌قدر خواهم نوشت که برای مردن کافی باشد… نه بیشتر و نه کمتر…

Tuesday، December 29، 2009

جنبش سبز... عاشورای سرخ...



به کجا رفتیم؟ به کجا بردنمان؟! جنبش سبزمان آغشته شد به قرمزی خون نمی‌دانم کدامین انسان مخالف یا موافقی! چه شد که به اینجا رسید آن جنبش آرام چند میلیون نفری که بی‌صدا به دنبال رأی ربوده شده‌اش بود. چه شد که این‌گونه شیشه‌ها شکست٬ ساختمان‌ها سوخت و انسان‌ها کشته شدند! شعارهایمان را چه‌کسی این‌گونه مرگ‌بار کرد؟ باران گلوله بود این عاشورا یا باران خون نمی‌دانم، شهید شدند مردممان یا کشته نمی‌دانم، سبزی رویاهایمان چه شد که اینگونه سرخ شد؟

آن روزهای سبز را به یاد دارم که آرمانمان میرحسین بود و حقمان رأیمان بود. آن روزها، پاسخ گلوله‌ها گل بود،‌ آرام آرام می‌رفتیم، حساب شده می‌رفتیم، اگر کسی حرف از خشونت می‌گفت ما آرامش را به او می‌آموختیم. تمام تلاشمان این بود که به او که ما را آشوبگر خواند اثبات کنیم که ما صلح می‌طلبیم. کشتند ما را،با باطوم تنمان را سرخ کردند و با دروغ و تهمت خونمان را به جوش آوردند. حقمان را هر چه بیشتر طلب کردیم بیشتر پایمال کردند. شعار «رأی مرا پس دهید»مان مبدل شد به «مرگ بر خامنه‌ای» و جنبش آرام صلح‌طلبانه‌مان مبدل شد به تظاهراتی پر از آتش و خون و آرمانمان، میرحسینمان و رأیمان را نمی‌دانم چه شد! نمی‌دانم این تظاهرات خونین از کجا آمد و این شعار‌های مرگ‌بار چه طلب می‌کند؟

این مسیر که می‌رویم و این تا به اینجا پیش آمدنمان درست است؟! این سرکوب سرکوب‌گران و حمله به سران کشور از دست رفته‌مان ما را به راه درستی پیش خواهد راند یا دوباره ما را به سی سال فلاکت و توسری خوردن به نام دین و وطن و رهبر باز خواهد گرداند. در این سی سال کشورمان را آنچنان به مقدسات دروغین آغشته کرده‌اند که تصور بازگشتش به آنچه که سی سال پیش بود هم مضحک است چه رسد به بهتر شدنش. نمی‌دانم آرام بنشینیم و مسیر اصلاحات را پیش بریم یا تن دهیم به همین مسیر خونین انقلابی دیگر...؟

Sunday، November 29، 2009

Started, From the End!

آن‌روز بردن نامت آغازگر زندگی‌ام بود...

امروز مرا به جرم آوردن نامت اعدام می‌کنند...
                                                  با طناب حسادت... به اسم عشق!

Saturday، November 28، 2009

من...

مرا از نوشته‌هایم نشناس...
که من هیچ‌گاه به اندازه‌ی نوشته‌هایم خودم نبوده‌ام!

و فراموش کن تمام آنچه از من به یاد داری...
که من دیگر هیچ‌گاه همچون خاطراتت من نیستم!

و به دنبال من نگرد...
که من دیگر هیچ‌گاه وجود نخواهم داشت!

Thursday، November 26، 2009

Blindness

مرد، دلگرفته از تمام آنچه دیده بود وارد اتاق شد و در را بست. به سوی آینه رفت و نگاهی به دهان قفل شده‌اش انداخت... کلید دهانش را به یاد نمی‌آورد که در کدامین بازداشتگاه و برای کدامین تهدید یا تحت کدامین شکنجه از دست داد اما خوب می‌دانست که این قفل باز شدنی نیست. نگاهش از دهان درون آینه، به سمت سقف اتاق حرکت کرد و دستش به سمت چشمهایش... چند قطره از محلولی که در دستانش بود در چشمانش ریخت و چشمهایش را بست...

چشمهایش‌ را که گشود، نه دهانی درون آینه بود و نه مردی و نه آینه‌ای...

Thursday، November 12، 2009

Will You؟

رو به رویت خواهم نشست، تا تو از نفرتهایت بنویسی…

می توانی؟!

Sunday، October 18، 2009

صدای زنگ

صدای زنگ می‌آید... زنگ یکنواخت ساعت...
نمی‌دانم این ساعت را چه کسی اینگونه کوک کرده است و کنار گوشم گذاشته است...
نمی‌دانم ساعت چند است...
نمی‌دانم جقدر از صبح گذشته است...
نمی‌دانم چقدر به پایان شب باقیست...
صدای زنگ می‌آید و من باید برخیزم... برخیزم که زندگی کنم تا انتهای شبی که نمی‌دانم کی به سرانجام می‌رسد!
صدای زنگ می‌آید و شب به انتهایش نزدیک می‌شود و من هنوز خوابم...!

من خوابِ خوابم و در خواب می‌بینم که زندگی مرده است و من در دریای عشق غرق شده‌ام و خورشید که می‌تابد تا ابر سفر می‌کنم و باران که می‌بارد بر چترهای رهگذران فرود می‌آیم!
آه... این زنگ لعنتی قطع نمی‌شود؟!
صدای زنگ می‌آید و گوشهایم دیگر طاقت شنیدن ندارند... باید برخیزم و زندگی کنم... اما خواب...

من خوابِ خوابم و در خواب زندگی را کشته‌ام و به دنبال کسی می‌گردم که چترش را بسته است و به آسمان خیس می‌نگرد و من در چشمانش زندگی می‌بینم!
آه این زنگ لعنتی...!

مرا بیدار کنید... مرا بیدار کنید تا زنگِ یکنواختِ زندگی مرا به گور نبرده است...
چرا که فقط چند ساعت به انتهای زندگی مانده است و من هزار خواب ندیده دارم و هزار دریا و چتر و آسمان و ابر که باید به همه‌شان سر بزنم و به دنبال رهگذر بی چتری بگردم که در چشمان پر از زندگی‌اش فرود آیم...
صدای زنگ... صدای یکنواخت زنگ...!

مرا بیدار کنید تا زندگی کنم اندکی...

Thursday، September 24، 2009

آدمیت

خاک را شخم زدیم تا سبز شود و آدمیت را نان دهد...
آدمیت را شخم زدند!

------------
پ.ن: نمی‌دانم آیا باز هم سبز می‌شود این قلم در این کویر پر حرارتِ دروغ و فتنه و فریب؟