رو به رویت خواهم نشست، تا تو از نفرتهایت بنویسی…
می توانی؟!

فریاد شکایت نزد کدامین قاضی شهر بریم؟
که در شهرتان...
قاضی بسیار...
اما قضاوتی نیست.
و قاضیان، سخن از دادی میگویند...
که در بیدادگاه خونین خیابانهای شهر...
کشته شد.
از دادی که دیر زمانی است
مردم شهر
جنازهاش را با خون تشییع میکنند.
بهشت در کجای چشمان توست که اینگونه آرامم میکند؟
و جهنم در کجای این بهشت نهفته است؟
که تنها در یک لحظه،
این چنین مرا میسوزاند اگر گناهی مرتکب شوم!
من از تکرار این اعصار بی افسار می ترسم
از این عاشق کش رنج آور بیمار
از این بی زین سوار مست
از این حیوان دد خوی تهی انگار
از این مهمیز و شلاق جهان تشنه بر خونم
از این ننگین سرای تارک قلبم
از این ابلیس گون حکاکی منقوش در چشمم
من از تنهایی تنها و تاریک خدا مانند می ترسم.
حریفانم به زردک می فریبند ابلهان سرخوش مخمور
فقیرانش به حیلت می نشانند اشک بر مژگان مرد کور
نه از لطف تو کز داروی بعد از مرگ می ترسم.
من از فرهاد کش آهی درون سینه ی شیرین
از این بی خویشتن بی تو
از این نامردمی با من
از انسانی بدور از هرچه باید بود
از این نابود
از این سرگشتگی, عصیان
از این نابخردی با جان
از این تن را به جو دادن
از این دل را به تو دادن
من از رنگین کمان حکمت و اندیشه و تقدیر می ترسم.