۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

آخرین زنگ‌ها

روی دیوار خانه‌ی پدربزرگم یک ساعت شماطه‌دار قدیمی بود که بعد از فوتش به دیوار خانه‌ی ما کوچ کرد. سال‌های سال پدربزرگم آن را کوک می‌کرد و ساعت هم تمام آن سال‌ها کارش را انجام می‌داد. هر ساعتی که می‌گذشت طنین زنگ‌های پی‌درپی ساعت در خانه می‌پیچید و ما بدون توجه به زنگ‌ها و تیک تاک‌های بلندش می‌آمدیم و می‌رفتیم. اکنون چند سالی‌ست که نوبت پدرم شده است که هر چند روز آن را کوک کند و خانه‌ی ما هم تمام این چند سال هر ساعت میزبان زنگ‌های پی‌در‌پی ساعت شماطه‌دار بود و ما هم همیشه بی‌توجه به آن می‌رفتیم و می‌آمدیم.
اکنون که روز به روز به رفتنم نزدیک‌تر می‌شود تنها کسی که از همه بیشتر رفتنم را می‌فهمد همین ساعت قدیمی پدربزرگم است که هر ساعت بلندتر زنگ می‌زند. تمام این سال‌ها یک ساعت معمولی بود که زنگ هم اگر می‌زد صدایش را کسی نمی‌شنید اما این چند روز بلند زنگ می‌زند و رسا. حتی تیک‌تاکش هم عوض شده است. هر ثانیه را واضح اعلام می‌کند و هر ساعت را عربده می‌کشد انگار در مغزم. گویی می‌خواهد تمام این سال‌هایی که از کنارش می‌گذشتم و نمی‌شنیدمش را جبران کند. می‌خواهد خوب بشنومش و برم و من هر ساعت که می‌گذرد بهتر و بلندتر می‌شنومش. آن‌قدر بلند که می‌ترسم پیش از رفتن کر شوم.

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

در آغوش صبح

آری... درست است که می‌گویند همه‌ی زندگی آدم در یک لحظه دوباره تکرار می‌شود...
آن زمان که دست و پا می‌زنی در آب شور دریای یک نگاه تا غرق شدنت را عقب‌تر بیاندازی کمی، شاید چون نمی‌دانی که مردن در آن خیسی نگاه‌آلود چقدر مستانه است و زیبا...
و غرق که می‌شوی آن دم که دیگر می‌پذیری مردن را و بسته که می‌شود کم کم پلک‌های خسته‌ات و نگاه التماس‌آمیزت که آهسته آهسته خاموش می‌شود...

خسته... خسته و درمانده، با هراسی دوباره تازه شده از آینده‌ای پر از گذشته‌های دردناک... و می‌میری... و زنده می‌شوی دوباره در آغوش خسته‌ی صبح...

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

برف

این‌بار توان ایستادگی نداشتم... در یک لحظه انگار تمام ذهنم را تسخیر خودت کردی و من هیچ نتوانستم مقاومت کنم... گذاشتم که قدم بزنیم در میان برف‌های نشسته بر خیابان و با هم حرف بزنیم و بعد تو تکه برفی برداری و گلوله کنی و مرا هدف بگیری و تیرت خطا رود. گذاشتم به دنبال هم بدویم و به سمت هم گلوله‌های کوچک برفی پرتاب کنیم و بعد تو بیافتی روی برف‌ها و من دستت را بگیرم و بلندت کنم و ببوسمت. گذاشتم با هم برسیم به کافه‌ای آشنا و بنشینیم دوباره با هم به حرف زدن و من موکا سفارش دهم و تو لابد موکانا و بعد هر کدام نصفی از موکا نصیبمان شود و نصفی از موکانا.
گذاشتم با هم به مردمانی بنگریم که پشت پنجره‌ی کافه در برف این‌طرف و آن‌طرف می‌روند. یک نفرشان شاید برای خرید نان از خانه بیرون آمده است و یک‌نفرشان شاید از سر کار به خانه می‌رود تا با دختر کوچکش آدم‌برفی درست کنند.
گذاشتم که بیایی این‌بار و ما با هم دوباره برگردیم به خانه‌هایمان و مثل همیشه پیش از جدا شدن دلمان هوس کند هنوز ماندن و نرفتن را و آخر به بوسه‌ای اکتفا کنیم و برویم و دلتنگ شویم... گذاشتم دوباره همه چیز مثل همیشه اتفاق بیافتد در ذهنم. تو بیایی و بروی و من این برف را دوست بدارم...
اما این برف... این برف لعنتی چه‌ها که نمی‌کند با من...!