۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

روزمرگی

این روزها فقط گوش می کنم! و چقدر زیادند آدمهایی که دوست دارند شنیده شوند! آدمهایی که از خودشان حرف می زنند و زندگیشان! پسرها و دخترها و مردها و زنهایی که دوست دارند تایید شوند... آخر این روزها گوش شنوا کم شده است! آدمها همه حرف می زنند و حرف می زنند و دنبال گوش شنوا می گردند! کسی که آنها را تایید کند و حرفهایشان را بفهمد.
و نمی دانم، من چرا همۀ آنها را می فهمم... وقتی به چشمهایشان نگاه می کنم، حتی وقتی به دروغهایشان گوش می دهم، می فهممشان...! می فهمم که چطور در زندگی دست و پا می زنند. می فهمم که از زندگی چه می فهمند و در انتظار چه هستند. کینه هایشان را می فهمم و عشقهایشان را درک می کنم!
این روزها هیچ کس کتابهایی که من می خوانم دوست ندارد، ولی من کتابهایی که آنها می خوانند دوست دارم... هیچ کس آهنگهایی که گوش می دهم، شعرهایی که می خوانم، فیلمهایی که می بینم یا غذاهایی که می خورم را دوست ندارد ولی من همه کارهایی که آنها می کنند را دوست دارم! و آنها چقدر از اینکه کسی پیدا شده که آنها می فهمد، خوشحالند!

من ولی دلم این روزها پر شده است! و نیازم گوش شنوا نیست! من نمی خواهم حرف بزنم... من نمی خواهم دروغ بگویم...! من نمی خواهم تایید شوم...! فقط کسی را می خواهم که وقتی به حرفهایش گوش می کنم، حرفهای دل خودم را بشنوم!

--

پ.ن:
1- خوب که فکر می کنم می بینم اینجا دیگه مثل قبل نمی شه! دلم برای آدرس قبلی خیلی سوخید! اینجا عوض شده... حالا بهتر یا بدترش دیگه با شما!
2- این روز ها احساس خوبی دارم، کلا! حتی موقع درس خوندن! :دی
3- یه چند وقتیه مسافت اینجا تا تهران خیلی اذیتم می کنه، فکر اینکه می خوان اون همه کتاب بریزن تو مصلای تهران خیلی ناراحت کننده است!

blog comments powered by Disqus