۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه

روزی روزگاری در سوپرمارکت...

مطمئنم خیلی از شما به این بچه کوچولوهای بازیگوش توی سوپرمارکتها برخورد کردین. همینایی که همه اش همه چیز رو می ریزن به هم و بی ادبی می کنن. حتما می دونیین چی می گم دیگه! ولی خوب از همه شون بدتر اینایین که گاز می گیرن! همین کوچولوهایی که احیانا مامانشون بهشون یاد نداده که خوب نیست هر وقت حال کردن دست بقیه رو گاز بگیرن!
خوب، یکی از همین مدلهای بازیگوش گاز بگیر امروز گیر من افتاد و من که داشتم توی مغازه چرخ می زدم یک دفعه حس سوزش وخیمی رو روی پوست دستم احساس کردم و وقتی برگشتم و نگاهش کردم یک مقدار از خون دستم هنوز روی دندوناش معلوم بود! باید نگاهش رو می دیدین! من چشام یه دفعه گشاد شد و داد کشیدم: "اووووه، نـــــه!" و یه چشمک هم به یکی از دوستام زدم که باهام بود و دوستم هم داد زد: "اووووه، نه! ولی ممکنه نگرفته باشه!!!" و خوب اون کوچولو هم که ترسیده بود شروع به گریه کردن کرد و باید می دیدین مامان جونش چطور یه دفعه پیداش شد و شروع کرد به داد و بیداد که چرا سر بچۀ من داد می کشین!
قسمت جالب داستان اینجاست. من همونطور که توی چشمای مامانه نگاه می کردم گفتم: "خانم، حتما هر چه زودتر بچه تون رو ببرین که یه آزمایش بده، اون الان من رو گاز گرفت و من...(اینجا صدام بالاتر می ره) من اچ آی ویِ لعنتیم مثبته."
و اینجا سکوت...! حتی یه صدای تَلَق هم توی مغازه نمیاد! کوچولویه تخس هم می دونست که الان وقت خوبی برای لوس بازی نیست، چون دیگه مامان جونش ازش طرفداری نمی کنه! و من هم همونطور که مامانه خیره به من نگاه می کرد، راهم رو کشیدم و رفتم سمت صندوقدار که با چشمای گشاد شده به من خیره شده و بود و خریدم رو کردم و همون طور که هر از گاهی خون از دستم می چکید روی زمین، همراه با دوستم از در مغازه رفتیم بیرون. همون موقع صدای نالۀ مامانه رو هم می شنیدیم!
به دوستم گفتم: لعنتی عجب گازی گرفت!

پ.ن: من رو سرزنش نکنین! عوضش یاد می گیره دیگه به هر کی رسید گازش نگیره.
پ.ن2: می دونم غیبتم خیلی طولانی شد. در این مورد می تونین سرزنشم کنین. اولش که امتحانا بود و بعدشم دو هزار تا کار عقب مونده داشتم و دروغ چرا گاهی هم اصلا حس آپ کردن نداشتم! شرمنده دیگه...

blog comments powered by Disqus