Tuesday, March 25, 2008

Nostalgia

____by_mpedziwiatr

امشب بعد از مدتها چشمم به آسمون افتاد و یاد روزهای گذشته و خاطرات عشق دوران دبیرستانم افتادم...! قرار بود هر شب به آسمون نگاه کنیم و به این فکر کنیم که دیگری هم داره به آسمون نگاه می کنه! یادم نمی ره وقتی هر بار که همدیگه رو می دیدیم ساعتامون رو با هم هماهنگ می کردیم که مطمئن باشیم هر دو سر وقت به آسمون نگاه می کنیم! و حتی یک شب هم قرارمون رو فراموش نکردیم...!
این جوری بود که اون روزها عاشق آسمون بودم و هر وقت چشمم بهش می افتاد لبخند می زدم! امروز هم لبخند زدم... اما لبخندم حس دیگه ای داشت! مثل لبخندی که موقع دیدن یک غریبه که می خواد ازم یه آدرس بپرسه و بره می زنم...!

اما چی شد که اینجوری شد؟! چی شد که من اینقدر توی زندگی ماشینی شهر غرق شدم! چی شد که همه اون خاطرات روز به روز برای من کمرنگ تر شد...؟!
شاید عاشقی بهترین دوران زندگی آدم باشه، ولی جدا شدن، دقیقا مرگ انسان بودنه! بعد از جدا شدن، آدم هر چی بیشتر سعی می کنه زندگی کنه، دیوونه تر می شه! وقتی توی خیابون راه می ری و هر جا رو که نگاه می کنی یاد خاطرات گذشته می افتی...، وقتی چشمت به آسمون می افته... حتی وقتی تلفنت زنگ می خوره...! روحت دائما در حال عذاب کشیدنه...! اون وقته که کم کم یاد می گیری چطور به خیابونا نگاه نکنی و چطور آسمون رو فراموش کنی! کم کم راه رفتنت هم عوض می شه! نگاه کردنت هم عوض می شه و سرت رو با روزمرگی گرم می کنی تا یادت بره که کی بودی و از کجا اومدی...! و اون موقعه که کم کم زندگی کردن یادت می ره...!

آره... اینجوری می شه که بعد از مدتها اگه یک روز چشمت به آسمون افتاد... یه لبخند می زنی، سیگارت رو روشن می کنی و می ری!

blog comments powered by Disqus