۱۳۸۶ شهریور ۳۰, جمعه

ترس...

یادم میاد بچه که بودم، از اینکه از یه چیزایی نمی ترسم احساس غرور می کردم...! به همه جا سرک می کشیدم و هر چیزی رو امتحان می کردم...
این روزا وقتی رو لبۀ بالکن راه می رم... یا وقتی با سرعت 140 کیلومتر بر ساعت تو وکیل آباد ویراژ می دم... یا وقتی کنار پنجرۀ خونۀ مامان بزرگم که طبقۀ دهمه می شینم...، فکر می کنم یه چیزی کم دارم... فکر می کنم که یه چیزی باید مانع از این کارا بشه...!
اینه که احساس می کنم گاهی ترس لازمه که به آدم بفهمونه هنوز زنده است...

پ.ن1: ولی من از شکنجه می ترسم... از مرگ با شکنجه نفرت دارم...
پ.ن2: یک شنبه اول مهر می باشد...! تابستون خوب بود!
پ.ن3: من همچنان از پاییز متنفرم... بچه که بودم دلیلش رو گفته بودم...

blog comments powered by Disqus