۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

آخرین گناه...!

هیچ به یاد می آوری اولین بوسه را…! و آن همه عذاب وجدان که با خود به خانه بردیم! چقدر شیرین بود، گناه عشق!

پس از آن چقدر در این دریای گناه تقلا زدیم…! و چقدر به مرگ نزدیک شدیم!
من نمی دانستم که تو از مرگ می هراسی! و تو نمی دانستی که من آرزویم مرگ است!
تو ترسیدی و رفتی… من ماندم و هراسم از زنده ماندن!

امروز تولد من است
و این اشک… به یاد آخرین گناه…
به یاد مرگ…!

---

آری… آری… می دانم…! تولدم مبارک…!

blog comments powered by Disqus