۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

داره از ابر سیاه خون می چکه

اینجا... انگار همین جا همه چیز توی مغزم اتفاق افتاده...! صورت خون آلود دختر... افسرهای نیروی انتظامی... مردم...
صندلی را کنار می کشم و از صفحه مانیتور دور می شوم...

ای کاش از صفحه زندگی مردم این کشور دور می شدم. روزها می گذرد و من مدتهاست با شرم ملیتم را بیان می کنم. نام ایران را که می شنوم تمام خاطرات زنندۀ این سالها مرا به اوج تنفر می رسانند. اوج تنفر جاییست که مردم هیچ اعتراضی به این بازی خونین نمی کنند. اوج تنفر جاییست که به دست ماموران امنیت چکه چکه خون از چهره ای بی گناه می ریزد و هیچ کس جرئت حرف زدن به خودش نمی دهد. اوج تنفر جاییست که عده ای هر روز عقده های چند ساله شان را با باطوم به سر مردمان می کوبند. اوج تنفر همان جاییست که نشسته ایم. همان جایی که زندگی می کنیم یا شاید محکوم به زندگی کردنیم.

چه کسی جرئت دارد به این عکس ها نگاه کند؟ چه کسی جرئت دارد فقط چند ثانیه به آنها خیره شود؟ شما را شرم نمی شود؟ من که نتوانستم. و این روزها عکس های زیادی را نمی توان دید.

من هم خسته شده ام مثل همۀ شما:

یلدا، میترا خلعتبری، مسیح علی نژاد، پرستو دوکوهکی، سعید پور حیدر، مریم شبانی، قم امروز و خیلی های دیگر که نوشتند...

blog comments powered by Disqus