۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۶, یکشنبه

جهل مرکب

امروز یه بنده خدایی کنار من نشسته بود و هر چند دقیقه یه لغت انگلیسی می گفت و از من معنیشو می خواست…! از آخر که همۀ معنیاشو گرفت خیلی جدی گفت: “آقا شما این همه زبان خوندیدن… این همه وقت گذاشتین… اصلاً ارزششو داشت؟!!”
و سرشار از اعتماد به نفس راهش رو کشید و رفت… حتی فرصت نداد جوابشو بگیره… انگار انقدر از حرفش و جواب من مطمئن بود که نیازی به گرفتن جواب نمی دید…

آخه بندۀ خدا… اگه یه کاری رو نکردی چرا می خوای ثابت کنی بقیه که کردن، اشتباه کردن؟… من کارم اشتباه بوده که زبان کار کردم یا تو که نکردی…؟

——-
پ.ن: می گن یه بار گربه دنبال خونوادۀ موشها می کنه… موشها فرار می کنن و توی لونه قایم می شن اما گربه دست بردار نبوده و پشت در کشیک می داده… آخر سر بابای موشها شاکی می شه و می ره دم در و واق واق سگ در میاره و گربه فرار می کنه. بعد هم میاد خونه به پسرش می گه: “پسرم… اینه مزایای یاد گیری زبانهای دیگه”

blog comments powered by Disqus