۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

سرطان…

نمی دونم این غده ای که توی بدن آدم شروع به رشد می کنه چه حکمتی داره… آدم رو می خوره و می کشه. وقتی کشت، خودش هم می میره. . دقیقا مثل دولت مردای ایران می مونه. حرف حساب حالیش نمی شه، یه ذره سیاست هم نداره. اونوقت آدم میاد خودش رو با قرص و دوا و شیمی درمانی و کوفت و زهرمار کچل می کنه که بیا خوب شو، اونم مثل مرد روی حرفش واستاده که آقا من باید تو رو بکشم.
زندگی خیلی هم منطقی نیست… این رو باید پذیرفت دیگه.

——
پ.ن: این روزا همسایۀ ما همیشه یه کلاه روی سرش می زاره و اینور اونور می ره.

blog comments powered by Disqus