۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۵, شنبه

یک "تو"ی خیلی عجیب

اونقدر خوشحال شدم که بقیه رو فراموش کردم. من که هیچ وقت این چیزا یادم نمی مونه ولی فکر می کنم یک ماهی می شد ندیده بودمت و با اینکه ظاهرم خیلی رو به راه نبود به دیدنت اومدم.

خوب که فکر می کنم می بینم اونقدرا هم ظاهر مهم نبود، خیلی وقت بود مزۀ رودررو بودن با تو رو نچشیده بودم و این رودررو بودن رو می شد بدون ظاهر زیبا هم چشید.

شاید از دنیا و فلسفۀ دست نیافتنیِ بودن حرف می زدیم… بحثی که خیلی برام لذت بخشه… دفاع تو از دین و من از منطق…!
شاید از از اخبار و سیاست حرف می زدیم… از نابسامانی اوضاع وطنی که دیگه مدتهاست ناامیدمون کرده…!
شاید با هم از گذشته حرف می زدیم… راهروهای تاریک خاطراتمون رو یکی یکی قدم می زدیم و می خندیدیم!
شاید صادقانه از اشتباهاتمون حرف می زدیم… از کوتاهیا و گاهگاهی فراموشکاریامون… و در آخر همۀ اشتباهاتمون رو فراموش می کردیم!
و شاید همه چیز رو فراموش می کردیم و سایۀ گناهانمون رو روی دیوار عشق پر رنگتر می کردیم و لذت می بردیم… چند گناه کوچک!!!

اما هیچ کدوم از این کارا رو نکردیم… ما فقط همدیگه رو دیدیم…!
و من هنور هم منتظرم…

——
پ.ن: راستی راستی عجیب شدیا…!!!

blog comments powered by Disqus